شیدای شهوت قسمت چهارم (پایانی)
فصل چهارم: آتش در سایه!
بعد از ورود به خونه، اولین چیزی که دیدم، قمبل شیدا بود. شیدا در حالی که زنم رو کف خونه خوابونده بود، داشت کُسش رو لیس میزد و نالههای آیدا کل خونه رو گرفته بود. صحنهای پیش روم بود که حتی اگر هزار بار هم توی ذهنم مرورش کرده بودم، بازم تاب دیدنش رو نداشتم. انگار زمین لرزید، انگار چیزی تو وجودم شکست. بعد از دیدن اون صحنه، اولین حسی که گرفتم، حس خیانت بود! اصلاً مهم نبود که این نقشهی خودم بود، اصلاً مهم نبود که منم خیانت کرده بودم، اصلاً مهم نبود که اونی که باهاش داره بهم خیانت میکنه یه زنه، اصلاً مهم نبود که اون زن خواهرشه، مهم اون طعم تلخ خیانت بود که چشیدنش مثل خوردن زهر، از درون آدم رو از هم میپاشه. دیدن اینکه زنت با یکی دیگه همخواب شده و داره لذت میبره وحشتناکترین چیزیه که یه مرد میتونه ببینه…!
بعد از ورودم، انگار زمان برای یک لحظه ایستاد، هم برای من، هم برای اونا. یک لحظه بعد، آیدا سریع از جاش پرید و شیدا ازش جدا شد. طبق برنامه شیدا سریع لباسش رو دور خودش پیچید و به سمت اتاق دوید. آیدا با بُهت و تعجب بهم خیره شده بود و اصلاً نمیدونست چه اتفاقی افتاده. در لحظه از جاش پرید، زد زیر گریه و به سمتم اومد. وقتهایی که گند میزد، گریه و مظلومنمایی بهترین مکانیزمهای دفاعیش بودن. قرار بود نقش یه آدم شوکه رو بازی کنم که آیدا شک نکنه، اما نیازی به فیلم بازی کردن نبود. بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم شوکه شدم و دیدن اون صحنه اصلاً خوشایند نبود.
در حالی که کاملاً لخت بود، تو یه قدمیم ایستاده بود و زار میزد. توی چشمهاش دیگه برق عشق دیده نمیشد و جاش رو به ترس و شرم داده بود.
با یه لحن ملتمسانه گفت: «رضا… مرگِ آیدا قبل از اینکه قضاوتم کنی به حرفهام گوش کن. به جون خودت که عزیزترین کسمی قضیه اصلاً اونجوری نیست که فکر میکنی. باید بهت توضیح بدم…»
برهنه، با چشم خیس، شکننده و ملتمس. هیچوقت به چشمم اینقدر حقیر نیومده بود. چی باعث شده بود با دستهای خودم کاری کنم که آیدای من به این حال و وضع بیفته؟ تو اون لحظه مدام از خودم میپرسیدم اگه جای من و آیدا عوض میشد چی؟ اگه آیدا از قصد یه کاری میکرد که من اینجوری جلوش بیدفاع بشم که بعداً بخواد از این بیدفاعی من سوءاستفاده کنه و به فانتزیهای جنسیش برسه چی؟ همین پچپچهای درونی و حسهای ضد و نقیضی که به قلبم هجوم آورده بودن باعث شدن توی سرم دو صدا با هم جدل کنن، یکی از عشق بگه و اون یکی از گناه! یکی میگفت آیدا رو بغل کن و فانتزیهایی که تو سرت داری رو فراموش کن، اون یکی میگفت آیدا هم یه خیانتکاره مثل تو، طبق نقشه پیش برو و فانتزیهای لذتبخشی که هر کسی نمیتونه تجربهشون کنه رو بغل کن!
آیدا پشت سر هم داشت حرف میزد، توضیح میداد و التماس میکرد. اما من به حدی تو نجواهای درونی و افکار آشفته و شلوغم غرق بودم، که صدایی نمیشنیدم. صداش انگار از پشت دیوار میاومد و تنها تصویرش بود که میلرزید، بین نور و سایه، بین التماس و شرم…
سریع از خونه زدم بیرون. دیگه طاقت دیدن آیدا تو اون حال و وضع رو نداشتم. از خودم و کاری که کرده بودم بدم میومد. از رضایی که کل زندگیش روی محور هوس و فانتزی و تابو میچرخید بدم میومد. از شیدایی که مثل بنزین رو آتیش، شهوت بی افسار من رو شعلهور کرده بود بدم میومد.
چند ساعتی رو توی شهر پرسه زدم. همون چند ساعت کافی بود که از اون شوک و فاز احساسی بیرون بیام و برم نقطه سر خط!
کلی تماس بیپاسخ از آیدا و شیدا داشتم. اول به شیدا زنگ زدم تا وضعیت رو بدونم:
-چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ چرا عین گاو زدی بیرون؟ مگه قرار نبود داد و هوار راه بندازی؟
-وقتی آیدا رو تو اون حال دیدم، احساسی شدم. اگه نمیزدم بیرون، میریدم تو نقشهمون.
-حالا زیاد بد هم نشد. تقریباً همون چیزی شد که میخواستم. الان آیدا برای جبران و از دست ندادنت هر کاری میکنه. تا شب نرو خونه. شب که رفتی خونه سفت و سخت باهاش دعوا کن. بعد تهدیدش کن که طلاقش میدی و همه چی رو به مامان و بابامون میگی و جفتمون رو رسوا میکنی. سعی کن چند روزی از موضعت کوتاه نیای و دعوا و بیمحلی به راه باشه. بعد از چند روز کمکم لطوفت نشون بده که دلش خوش بشه. بعد در مورد اون روز حرف بزن و ازش بخواه در مورد رابطهش با من حرف بزنه. کمکم حرف رو ببر سمت اینکه که یادآوری صحنهی اون روز برات تحریک کنندس و…
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اوکیه. میدونم چیکار کنم. وقتی من از خونه بیرون اومدم، چی گفت؟ چه واکنشی نشون داد؟»
گفت: «هیچی، تموم کاسه کوزهها رو سر من شکست. مثل اسپند رو آتیش بود و انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. الان حس و حالش یه جوریه که اگه ازش جون هم بخوای نه نمیاره. برای از دست ندادنت حاضره هر کاری بکنه. پس تا تنور داغه، نون رو بچسبون…»
سه روز گذشت و من تو اون سه روز اصلاً خونه نرفتم. هم میخواستم بیشتر فکر کنم و متمرکزتر بشم، هم اینکه میترسیدم با دیدن حال و وضع آیدا نتونم نقش بازی کنم و همهچی خراب بشه. تو اون سه روز فقط تلفنی و پیامکی باهاش دعوا میکردم و مدام تهدیدش میکردم که به خانوادهاش میگم و طلاقش میدم.
بعد از سه روز برگشتم خونه. هوای خونه بوی کهنگی میداد. پنجرهها نیمهباز و پردهها بیرمق روی زمین افتاده بودن. روشنایی خونه دیگه اون گرمای همیشگی رو نداشت. دیوارها ساکتتر از همیشه و مبلها سرد بودن. حتی تیکتاک ساعت هم کندتر به گوشم میومد. خونه همون بود، اما گرما و نفسش رفته بود. مثل بدنی که هنوز ایستاده، ولی دیگه روحی درونش نیست. خونه دیگه بوی زندگی نمیداد…
آیدا رو صدا زدم. با شنیدن صدای پا تو اتاق فهمیدم که تو اتاقه. سریع از اتاق بیرون اومد، موهاش پریشون و رنگش پریده بود. تو چارچوب اتاق ایستاد و گفت: «رضا برگشتی؟»
چیزی نگفتم و همونجا وایسادم. آرومآروم به سمتم اومد، به چند قدمیم که رسید، قدمهاش سریعتر شد، دوید و سفت بغلم کرد. سرش رو توی بغلم فرو کرد و شروع کرد به گریه کردن و عذر خواستن. دستهام رو دورش حلقه کردم، سرش رو بوسیدم و آروم گفتم: «گریه نکن عزیزم کافیه. لزبین بودن که گریه نداره و چیز بدی نیست! تازه خیلی هم خوبه!»
سریع سرش رو از تنم جدا کرد؛ با صورت قرمز و چشمهای خیس با تعجب بهم خیره شد. بهش لبخند زدم. لابهلای گریههاش خندید و گفت: «طعنهی سنگینی بود!»
دوباره لبخند زدم و گفتم: «طعنه نبود. من خیلی تند رفتم و واکنش آنی و احساسی نشون دادم. بعد از سه روز فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که آنچنان اتفاق بزرگی نیفتاده و میتونیم با حرف زدن حلش کنیم. البته به شرطی که باهام رو راست باشی.»
سریع اشکهاش رو پاک کرد و گفت: «هستم، معلومه که هستم… در مورد هرچی که بخوای حرف میزنم و هر سوالی که بپرسی راستش رو میگم. بدون دروغ و کم و کاستی.»
به آشپزخونه نگاه کردم و گفتم: «چای؟»
خندید و گفت: «همین الان میذارم.»
آیدا به سمت آشپزخونه رفت و منم رو کاناپه نشستم. چند لحظه بعد برگشت و کنارم نشست. به چشمهام خیره شد و گفت: «خب رضا. از کجا شروع کنم؟»
به کاناپه نگاه کردم. دستی روش کشیدم و بعد گفتم: «رو این کاناپه هم آره؟!»
چند ثانیه زمان برد که بفهمه چی گفتم، بعد با مشت کوبید رو بازوم و گفت: «رضاااااا… الان وقت مسخره بازی نیست. تورو خدا اذیتم نکن، اصلاً حالم خوب نیست. بیا حرف بزنیم و این فاصلهی چند روزه و حس بد رو تموم کنیم.»
گفتم: «چند وقته؟»
گفت: «از همون بچگی. بچه که بودم تنها همبازیم شیدا بود. بازیهامون هم به خاله بازی و دکتر بازی و عروسک بازی ختم میشد. تو تموم بازیها هم شیدا کارگردان بود و من بازیگر. تو دکتر بازی اون دکتر میشد و من مریض. تو خاله بازی اون مامان میشد و من بچهش. تو دکتر بازی دستمالیم میکرد و تو خاله بازی بهم شیر میداد. بچه بودم دیگه! بازی بود برام. به عنوان یه بازی خیلی سرگرم کننده و خوشایند بود. وقتی بزرگتر شدم و به بلوغ رسیدم، با یادآوری بازیهای دوران بچگیم و دستمالیهای کم و بیش شیدا، تحریک میشدم. یه جورایی بلوغ و زندگی جنسی من، با همین افکار شروع شد. ولی نه تنها به دخترا کششی نداشتم، بلکه برعکس، کاملاً حس جنسیم نرمال بود و به پسرا کشش داشتم. اما هیچ پسری به اندازهی شیدا برای من جاذبهی جنسی نداشت. یه حس عجیب و غریب بهش داشتم. دوست داشتم خودم رو در اختیارش بذارم و اون هر کاری که دوست داره با بدنم بکنه. دوست داشتم دستهاش کل بدنم رو کاوش کنن، به لای پاهام برسن و همونجا متوقف بشن.»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «بنظرم علاقهت به بیدیاسام و بانداژ و برده بودن تو سکس، میتونه ریشه تو همین کودکیت داشته باشه.»
لبخند تلخی زد و گفت: «نمیدونم، شاید…»
گفتم: «خب، ادامه بده.»
ادامه داد: «اولین خودارضایی من بعد از بلوغ، با دستهای شیدا انجام شد! اون بهم یاد داد که چجوری خودارضایی کنم و باید و نبایدها رو بهم گفت. در مورد مسائل جنسی برام حرف زد و رابطه با مردها رو برام توصیف کرد. هر وقت پورن میدید، منم صدا میزد و دو نفری با هم میدیدیم. ما خودارضایی نمیکردیم، دِگَر ارضایی میکردیم! موقع پورن دیدن، دست من لای پای شیدا و دست شیدا لای پای من بود. از لمس به بوسه رسیدیم و از بوسه به لیسیدن. جدای از حس لذتبخش و در دسترس بودنش، یه مدت بعد دیگه رسماً اعتیاد شد برامون. با اینکه شیدا ازدواج کرده بود و من تو سنی بودم که بتونم دوست پسر داشته باشم، اما همچنان رابطهمون برقرار بود و برای خلوت کردن با هم لهله میزدیم. خیلی سعی کردیم این ماجرا رو خاتمه بدیم، مخصوصاً من. ولی سخت بود. خیلی سخت… اما بعد از اینکه تو وارد زندگیم شدی، به حداقل رسید و بعد از نامزدیمون هم کلاً قطع شد تا همین یه مدت پیش! که اونم اصلاً نمیدونم چی شد و چطور شد که دوباره وا دادیم و شروع کردیم…»
گفتم: «چی باعث شد که وا بدی؟ مگه از نظر جنسی کمبودی داری؟ مگه من تو سکس برات کم میذارم آیدا؟ توی سکس نمیتونی ارضا بشی یا من برات به اندازهی کافی جاذبهی جنسی ندارم؟»
سریع گفت: «نه! نه! اصلاً اینطوری نیست که فکر میکنی. خودتم میدونی که من چقدر از سکس باهات لذت میبرم. این وا دادنه اصلاً ربطی به رابطهی خودمون و ارضای جسمی نداره. من از لحاظ روانی وا دادم! تو همهجوره، چه جسمی چه روانی من رو ارضا میکنی و از سمت تو کمبودی ندارم. ولی یه گوشه از ذهنم مدام روابط گذشتهم با شیدا و لذتی که میبردم رو برام یادآوری میکنه. اون گوشه از ذهنم فقط به وسیلهی شیدا میتونست ارضا بشه… که ارضا شد. من دیگه حتی بهش فکر هم نمیکنم چه برسه که انجامش بدم. اون فقط یه لغزش بود. قول میدم تغییر کنم و دیگه انجامش ندم. حتی اگه بخوای رفتوآمدم با شیدا رو هم به حداقل میرسونم.»
نگاهم رو ازش برداشتم. به آشپزخونه نگاه کردم و گفتم: «چای دم کشید.»
رفت تو آشپزخونه؛ چای ریخت و برگشت. چای رو روی عسلی گذاشت. یه قند برداشتم و تو چای خودم انداختم. بعد بهش نگاه کردم و گفتم: «میدونی این کارت در حق من یه خیانت بود؟»
با شرمندگی گفت: «آره… ولی…»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اگه من بهت خیانت میکردم تو چیکار میکردی؟»
سکوت کرد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گفت: «پشیمونم و برای جبرانش هر کاری که بگی انجام میدم.»
گفتم: «پشیمونی تو موقتیه! الان برای راضی کردن من میگی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه؛ اما یه مدت بعد که همهچی آروم بشه، ممکنه دوباره انجامش بدی. آدما شاید بخاطر پارتنر یا همسرشون بتونن موقتاً تغییر کنن، ولی این تغییر دائمی نیست و یه سری چیزها تو ما نهادینهس. من نمیخوام دوباره ازت خیانت ببینم. پس دوست ندارم محدودت کنم و تحت فشارت بذارم. چون دیر یا زود اون گوشه از مغزت دوباره یاد گذشته میفته و باید ارضا بشه! من نمیخوام هیچ چیز مخفیای از هم داشته باشیم؛ پس میتونم با رابطهت با شیدا کنار بیام ولی به شرطها و شروطها!»
با شنیدن جملهی آخرم شوکه شد. قطعاً انتظار شنیدن همچین چیزی رو نداشت. پوزخند زد و گفت: «یه دستی میزنی؟ میخوای الان من بگم چه شرطی؟ بعد برگردی بگی دیدی پشیمون نشدی!»
خندیدم و گفتم: «قرار بود صادقانه حرف بزنیم. پس خبری از یه دستی نیست خیالت راحت. من مطمئنم که تو دیر یا زود دوباره وا میدی و این اتفاق تکرار میشه. پس وقتی مطمئنم این اتفاق میاُفته چرا زیر نظر و کنترل خودم نباشه؟»
مردد گفت: «خب شرطت چیه؟»
گفتم: «دوتا شرط داره. اولیش که واضحه، باید هر وقت میخوای با شیدا بخوابی، قبلش به من بگی.»
گفت: «دومی؟»
گفتم: «با یادآوری اون صحنه حس عجیبی میگیرم. یه حس متناقض. گاهی عصبیم میکنه و گاهی شهوتی! دیدن لذت بردن تو، موقع عشق بازی با یه زن دیگه… دلم دیدن دوبارهی همچین صحنهای رو میخواد. اما اینبار آشکارا و به دور از مخفی بازی. تو میتونی هر موقع که دلت خواست با شیدا بازی کنی، به شرطی که منم تماشاچی بازیتون باشم.»
پوزخند زد. بعد خندید و گفت: «مسخرهس… من دنبال جبران کردن و درست کردن شرایطم، تو دنبال ماهی گرفتن از آب گلآلود! یعنی میخوای الان قبول کنم تو لُختِ خواهر من رو ببینی؟ لابد چهار روز دیگه هم میگی تماشاچی بودن خسته کننده شده و منم بازی؟»
به چایهایی که رو عسلی بودن اشاره کردم و گفتم: «جفتشون شبیه همن!»
بعد از چای خودم خوردم و گفتم: «ولی این برعکس اون یکی تو درونش یه تغییری ایجاد شده! این شیرینه و اون یکی تلخ! قطعاً شیرین و تلخ نمیتونن با هم کنار بیان و تو یه قوری با هم زندگی کنن! مگه اینکه دوباره شبیه هم بشن! قطعاً چای شیرین دیگه نمیتونه تلخ بشه، ولی چای تلخ چرا!»
بعد یه دونه قند برداشتم، انداختم تو چای آیدا و گفتم: «تنها در این صورت میتونن با هم کنار بیان و ادامه بدن.»
آیدا عصبی شد و گفت: «چرت و پرت نگو و رک و مستقیم حرفت رو بزن.»
گفتم: «سادهس. من نمیتونم خیانتت رو فراموش کنم و باهاش کنار بیام. مگه اینکه منم تو گناهت شریک بشم! اینجوری دیگه منتی هم رو سرت نیست، جفتمون مثل هم میشیم و با هم کنار میایم.»
گفت: «نه آقا زرنگه! مثل هم نمیشیم. من با یه همجنس خوابیدم و تو میخوای با یه جنس مخالف بخوابی. اونم نه یه جنس مخالف معمولی، خواهرزنت! خواهر من! اینجوری خیلی برات خوشخوشون و شیرین میشه، دندون درد میگیری!»
شونه بالا انداختم و گفتم: «پس دو راه دیگه باقی میمونه! یا طلاق یا…»
گفت: «یا چی؟»
دوباره به چایها اشاره کردم و گفتم: «یا با یه زن غریبه بهت خیانت میکنم که شبیه هم بشیم.»
از حرص دندونهاش رو روی هم فشار میداد و از چشمهاش خشم میبارید. با عصبانیت بلند شد، با مشت کوبید تو سینهم و گفت: «خیلی کثافتی رضااا خیلییی…»
دوباره بغضش شکست و با گریه به سمت اتاق خواب رفت. با صدای بلند گفتم: «تنها راه نجات و حفظ زندگیمون همینه. یه هفته بهت فرصت میدم فکر کنی و تصمیم بگیری…»
به سمت در خروجی رفتم که نگاهم به چایهای دستنخورده و سرد شده روی میز گره خورد. به سمت عسلی برگشتم، یکی از چایها رو سر کشیدم و از خونه بیرون زدم.
یه هفته گذشت. تو اون یک هفته فقط شبها خونه میرفتم و اکثر اوقات حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. هر وقت هم حرفی میزدیم، تهش مشاجره و دعوا میشد. بعد از یک هفته، سرکار بودم که شیدا بهم زنگ زد. گفت که آیدا تموم ماجرا رو بهش گفته و در موردش کلی حرف زدن. این نشونهی خوبی بود. همین باعث شد به شیدا بگم بیاد محل کارم که مفصل حرفهای آیدا رو برام بازگو کنه. وقتی جلوی شرکت رسید، زنگ زد که برم پایین و تو ماشین حرف بزنیم. منم که طبق معمول همکارم تو اتاق نبود، دعوتش کردم بیاد بالا. وقتی رسید و وارد اتاق شد، تو همون نگاه اول میشد فهمید که کبکش خروس میخونه و نقشهمون گرفته. سلام کرد و گفت: «در رو ببندم؟»
یه لبخند شیطنتآمیز زدم و گفتم: «اگه قراره فقط حرف بزنیم نه! ولی اگه قراره هم حرف بزنیم و هم بخوری برام، آره!»
لبخندش ذوزنقه شد، در رو بست و از داخل قفلش کرد. اومد و رو صندلی کنار میزم نشست. به چایی که روی میزم بود اشاره کردم و گفتم: «میخوری بگم برات بیارن؟»
گفت: «تازه در رو بستم ولش کن، خودت بخور.»
با دستم چای رو یکم از خودم دور کردم و گفتم: «نه دیگه تو نمیخوری منم نمیخورم. خب تعریف کن.»
گفت: «امروز صبح آیدا بهم زنگ زد، گفت کار واجبی باهام داره و ازم خواست آب دستمه بذارم زمین و برم پیشش. منم که میدونستم داستان چیه، مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم اونجا. کل ماجرای دعواتون و حرفهایی که زده بودی رو برام تعریف کرد. منم برای اینکه شک نکنه، اول خودم رو شوکه نشون دادم؛ بعد کلی خودم رو عصبانی کردم که رضا گُه خورده و حق نداره همچین رفتاری کنه و همچین پیشنهاد بیشرمانهای بده. بعد پررو پررو گفتم اصلاً همین الان به رضا زنگ بزن تا خودم از خجالتش در بیام. آیدا هم اول سعی کرد آرومم کنه و بعد گفت زنگ نزدم که بیای با رضا دعوا کنی، زنگ زدم که بیای راضیت کنم. راضیت کنم که نفر سوم رابطهی من و رضا بشی بلکه رضا از خر شیطون پایین بیاد.»
از سر ذوق خندیدم و گفتم: «واااای عالی شد. باورم نمیشه. خبببب؟ تو چی گفتی؟ تهش چی شد؟»
شیدا هم خندید و با ذوق ادامه داد: «اولش کلی مخالفت کردم و گفتم اینجوری رضا در مورد من چه فکری میکنه؟ نمیگه خواهرش جندهس که همچین چیزی رو قبول کرده؟ اصلاً از کجا معلوم بعد از همچین رابطهای رضا زیر قولش نزنه و باهات بمونه؟ از کجا معلوم زندگیتون از این بدتر نشه؟
آیدا هم برگشت گفت: «فعلاً که تنها راهی که برام مونده همینه. از طرفی هم زیاد بد نمیشه. تو یه عمره رابطهی من با شوهر سابقت رو توی سرم میزنی و تیکه و طعنههات تمومی نداره. اینجوری نه تنها با رضا، بلکه با تو هم بی حساب میشم! فک نکنم خودتم زیاد بدت بیاد همزمان با من و رضا سکس داشته باشی، اونم حالا که مطلقهای.»
لابهلای حرفاش یه نیمچه تخریب و تحقیری هم بود، اما چون دیدم حالش خوب نیست و فشار روشه، چیزی نگفتم. فقط بهش گفتم اگه من این پیشنهاد رو هم قبول کنم، بخاطر لذتش نیست و صرفاً بخاطر توئه. چون تو ازم میخوای قبول میکنم وگرنه من اگه دنبال لذت و رابطه باشم، هر موقع اراده کنم کلی مرد ریخته!»
گفتم: «جواب خوبی دادی. خب تهش؟»
گفت: «هیچی دیگه، مخم رو زد و منم قبول کردم که باهاتون تریسام بزنم. حالا قراره با تو حرف بزنه و یه سری شرط و شروط و باید و نباید تعیین کنه.»
پرسیدم: «چه شرط و شروطی؟»
گفت: «شرط اصلیش اینه که فقط یک بار باشه! یک بار باشه ولی کامل باشه! بعدشم هر سه تامون همه چیز رو فراموش کنیم و هیچوقت هم در موردش حرف نزنیم…»
با تعجب پرسیدم: «یک بار باشه ولی کامل باشه یعنی چی دقیقاً؟»
گفت: «آیدا گفت رضا فقط خواسته نظارهگر رابطهی من و تو باشه. ولی میدونم به مرور میخواد خودش وارد بشه و همکاری کنه. یه مدت بعد هم جفتمون رو کنار هم بُکُنه. من نمیخوام این ماجرا زیاد کش بیاد و روانم بیشتر از این به گا بره. یه شب بدون محدودیت انجامش میدیم. هرکاری که دلش خواست باهامون انجام بده و دیگه تموم.»
یکم فکر کردم و گفتم: «خب از طرفی خوبه ها، ولی از طرف دیگه یه بار باشه حق مطلب ادا نمیشه!»
شیدا خندید و گفت: «ساده نباش رضا! هیچ کاری بار اول و آخر نداره. کاری که یه بار انجام بشه، بار دوم هم انجام میشه. بار سوم و چهارم و پنج هم انجام میشه و یه مدت بعد عادت میشه. آیدا الان سخت گرفته، وقتی لذتش بره زیر دندونش و بهش بچسبه، شل میکنه و خودش پیشنهاد ادامه دادن رو میده.»
گفتم: «اگه اینجوری بشه که عالی میشه.»
لبخند زد و گفت: «میشه…»
بعد شالش رو از دور گردنش در آورد و گفت: «دلم یه خوردنیِ داغ میخواد. ولی خب متاسفانه چاییت دیگه سرد شده!»
به کیرم اشاره کردم و گفتم: «فک کنم اینجا یه چیزایی به داغی چایی برات داشته باشم.»
از ذوق کیر، تو کسری از ثانیه از جاش بلند شد و به سمت این طرف میز اومد. خواست جلو پام زانو بزنه که یهو دستش خورد به لیوان چای، افتاد و شکست.
دستش رو گرفت جلو دهنش و گفت: «وای گند زدم! ببخشید.»
خندیدم و گفتم: «مهم نیست؛ فدای سرت. ولش کن بیا بخور.»
با پا شیشه خردهها رو کنار زد و جلوی صندلی رو تمیز کرد. همونجا جلوی پاهام زانو زد و شروع کرد به باز کردن کمربند و دکمهی شلوارم. شلوارم رو تا زانوم پایین کشید و با ولع شروع کرد به خوردن. چند لحظه نگذشت که گوشیم زنگ خورد. سرش رو از کیرم جدا کرد و گفت: «کیه؟»
گفتم: «خواهرت.»
بعد سرش رو دوباره به سمت کیرم فشار دادم و گفتم: «تو کارت رو بکن.»
شیدا دوباره شروع کرد به ساک زدن و منم گوشی رو جواب دادم:
-زنگ زدم بگم امروز دیرنکن. از سرکار مستقیم بیا خونه، باید حرف بزنیم.
-حرفای تکراری؟
-نه! میخوام در مورد پیشنهادت حرف بزنیم.
-خیلی هم عالی. پس ناهار درست نکن، از بیرون غذا میگیرم.
-پس منتظرتم. فعلاً.
-فعلاً.
گوشی رو قطع کردم و خطاب به شیدایی که همچنان دو لپی داشت کیرم رو ساک میزد، گفتم: «چه حالی میده وقتی داری تلفنی با زنت حرف میزنی، همزمان خواهرزنت کیرت رو ساک بزنه.»
دو هفته بعد…
پنجشنبه بود و آیدا خانوادهی من و خودش رو برای شام دعوت کرده بود. قرار بود آخر شب وقتی مهمونها میرن، شیدا به بهونهی کمک کردن به آیدا خونهی ما بمونه. فرداش هم جمعه بود و هیچکدوم سرکار نمیرفتیم؛ لذا تصمیم گرفتیم که شب تا صبح رو روی کار باشیم. آیدا بعد از قبول کردن پیشنهادم، یکی دو هفته ازم زمان خواست که هم خودش و هم شیدا از لحاظ ذهنی و روانی برای اتفاقی که قرار بود بیفته آماده بشن. فارغ از اینکه شیدا از خیلی وقت پیش آماده بود و برای شب موعود لحظه شماری میکرد. تو اون دو هفتهای که گذشت، هر شب با آیدا در مورد سکس سه نفره و چیزهایی که قرار بود تجربه کنیم حرف میزدیم؛ مخصوصاً موقع هایی که سکس میکردیم. همین حرفها و تصویر سازیها باعث شده بود آیدا روز به روز رامتر و مشتاقتر بشه، جوری که یه شب مونده به مهمونی کلی هیجان داشت و دوست داشت هرچه سریعتر چیزهایی که تصور کردیم رو تجربه کنیم.
شب مهمونی، آیدا یه پیراهن بلند با آستین کوتاه، یقه سیلوانا و کمر گرهای از جنس حریر گلدار نارنجی که سفیدی بدنش رو کاملاً نمایان میکرد، پوشیده بود. برق زنجیر نازک طلایی که روی گردنش بود و بیرون زدگی استخون ترقوهش با اون لباس، ظرافت و ترکهای بودن بدنش رو بیشتر به رُخ میکشید. موهای فرفری خوشگلش رو هم روی شونههاش ریخته بود. طبق معمول هم صندل لژدار کرم رنگش پاش بود و ناخنهای مرتب و ژلیش شدهاش رو سکسیتر نشون میداد.
از اون طرف شیدا، ست دامن ماکسی تنگ و یه کت کوتاه بالای باسن به رنگ کالباسی پوشیده بود و زیرش یه تاپ سفید یقه باز. لباسش کاملاً پوشیده بود ولی مدل دامنش جوری بود که به بهترین شکل ممکن قوس کمر و حجم باسنش رو به نمایش میذاشت. توی او لباس، کمرِ باریک و اندام ساعت شنیش کاملاً مشهود بود. یه جفت کالج رو فرشیِ تخت پاش بود و موهاش رو هم مثل همیشه از بالا دم اسبی بسته بود.
با هر بار نگاه کردن بهشون، تو ذهنم از خودم میپرسیدم یعنی من قراره امشب این دوتا لعبت رو همزمان با هم بکنم؟ کلی ایده تو ذهنم قطار شده بود و میخواستم نهایت لذت رو ازشون ببرم.
دو تا خانوادهی کم جمعیت بودیم. سر جمع هشت نفر! ولی چون اولین بار بود بعد از عروسی دعوتشون میکردیم، آیدا حسابی سنگ تموم گذاشته بود و از صبح همراه مامانش و شیدا چند جور غذا و دسر درست کرده بود. قبل از شام، آیدا و شیدا، همراه مامانهامون تو آشپزخونه بودن. هر چند دقیقه یه بار به یه بهونهای میرفتم تو آشپزخونه و یه سرکی میکشیدم. آخرین باری که قبل از شام وارد آشپزخونه شدم، آیدا و شیدا کنار هم ایستاده بودن و ظرفها رو از تو کابینت در میاوردن و آماده میکردن. مامانها رو فرستادم بشینن و گفتم: «من کمکشون میکنم. شما سرپا نمونین.»
از اونجایی که آشپزخونه اُپن داشت و کسی تو پذیرایی به کون خانوما دید نداشت، رفتم و بین آیدا و شیدا ایستادم و به بهونه پایین آوردن ظرفهایی که بالاتر بودن، مشغول کمک کردن شدم. دقیقاً تو لحظهای که مطمئن شدم کسی حواسش نیست، دست راستم رو روی کون آیدا و دست چپم رو روی کون شیدا گذاشتم و چنگ زدم. آیدا سریع دستم رو پس زد و با چشمهای گشاد بهم خیره شد.
ولی شیدا ریز خندید و واکنشی نشون نداد. دوباره از فرصت استفاده کردم و اینبار انگشتم رو لای کون آیدا کشیدم و کون شیدا رو نیشگون گرفتم. آیدا دوباره دستم رو پس زد و اینبار با صدای بلند گفت: «رضااااا جان مرسی از کمکت. دیگه نیازی به کمکت نداریم و برو بشین. اگه نیازی باشه دوباره صدات میزنیم.»
یه لبخند شیطنتآمیز زدم و گفتم: «پس هر وقت به دستهای پرتوان من نیاز داشتید، صدام بزنید.»
موقع رفتن به شیدا چشمک زدم و جوری که آیدا ببینه دوباره دستم رو روی کون نرمش کشیدم. لامصب حتی زیر لباس هم نرمی و گرمیش قابل لمس بود.
چند دقیقه بعد، آیدا به شیدا گفت: «تو یخچال جا نبود ظرف سالاد و دسر رو گذاشتم تو تراس. میاریشون که میز رو بچینیم؟»
شیدا همینطور که میرفت سمت اتاق خواب گفت: «رضا! به دستان پر توانت نیاز داریم.»
سریع از جام بلند شدم. دنبال همچین فرصتی میگشتم.
چشمهای آیدا تا لحظهی آخر رفتنمون رو تعقیب کرد. شیدا چراغ اتاق رو روشن نکرده بود و توی همون تاریکی رفته بود تو تراس. منم روشنش نکردم ولی قبل از رفتن، از کشوی میز یکی از بات پلاگهایی که از قبل سفارش داده بودم رو برداشتم. رفتم تو تراس و پشت سرم در رو بستم. پردهی اتاق کاملاً کشیده بود و خود تراس چون توی ارتفاع بود با دیوار شیشهای پوشیده شده بود. رو به رو هم ساختمونی نبود که به اونجا دید داشته باشه. تنها منظرهای که به چشم میخورد شب و تاریکی و چراغهای ریزی بود که مثل گرد طلا همه جا میدرخشیدن.
با شیطنت گفتم: «گفتی به چی نیاز داری؟»
دستش رو از روی شلوار به کیرم رسوند و گفت: «کیر! گفتم به کیر نیاز دارم.»
لبم رو گزیدم، چرخوندمش به پشت. کارش رو خوب بلد بود. خودش کونش رو قمبل کرد سمتم که مثلاً ظرف رو از زمین برداره. کونش رو با هر دو تا دستم گرفتم و از روی دامن یه اسپنک بهش زدم. گفتم: «این دامن تنگ چیه پوشیدی؟ یه لباس گشاد میپوشیدی راحتتر نبودی؟»
کونش رو مالید بهم و گفت: «سکسیتر بودن رو به راحتتر بودن ترجیح میدم.»
گفتم: «آفرین! منم همینو میخوام. حالا این چطوری باز میشه؟»
گفت: «بغلش یه زیپ مخفی داره نابغه! میخوای اینجا جلوی این منظرهی فوقالعاده منو بکنی؟»
زیپش رو باز کردم و شرتش رو یکم پایین کشیدم. گفتم:«نه! چون این مدت دختر خوبی بودی و خوب بهم کُس دادی، امشب میخوام بهت جایزه بدم.»
خندید و گفت: «برام کادو خریدی؟»
گفتم:«اوهوم! اونم چه کادویی!»
آب دهنم رو پرت کردم رو سوراخ کونش و انگشتم رو فرو کردم. اییی آرومی از دهنش خارج شد و گفت: «رضاااا داری چیکار میکنی؟»
گفتم: «هیس، صدات در نیاد!»
انگشتم رو از کونش بیرون کشیدم، باتپلاگ رو با آب دهنم خیس کردم. دستم رو گذاشتم رو دهنش و با فشار تو کونش فرو کردم. یه صدای خفه از ته گلوش به گوشم رسید. دوباره شرتش رو بالا کشیدم و زیپ دامنش رو بستم.
گفتم: «هر چند ممکنه راحت نباشه ولی با یه بات پلاگ تو کونت خیلی سکسیتری! خوبیش اینه که تو سکسیتر بودن رو به راحتتر بودن ترجیح میدی!»
با تعجب بهم خیره شد و گفت: «به معنای واقعی کلمه یه حشری دیوونهای!»
درحالیکه بهش لبخند میزدم، ظرف سالاد رو برداشتم و رفتم بیرون.
بعد از خوردن شام و موقع جمع کردن میز، رفتم تو اتاق خواب و آیدا رو صدا زدم و گفتم: «یه لحظه میای عزیزم.»
همین که آیدا اومد تو اتاق، در رو بستم، دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. بغلش کردم و لبهاش رو بوسیدم. با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت: «چته دیوونه؟ شش ماهه به دنیا اومدی؟ چرا اینقدر عجله داری؟ بذار مهمونا برن بعد…»
حرفش رو قطع کردم و گفت: «هیس…»
بعد هولش دادم رو تخت و گفتم دمر بخواب. جدی شد و گفت: «وای رضا زشته الان صدامون میره بیرون و یکی میاد.»
با زور خوابوندمش و گفتم: «نمیخوام بکنمت، آروم بگیر یه لحظه.»
وقتی دمر خوابید، دامن لباسش رو بالا دادم و شورتش رو پایین کشیدم. دوباره زیر لب گفت: «رضااااا بس کن…»
باتپلاگ رو بهش نشون دادم و با یه لبخند شیطنتآمیز گفتم: «اگه میخوای کسی شک نکنه و سریع بری بیرون، مثل یه دختر خوب لای کونت رو برام باز کن.»
از کلهاش دود بلند شد و گفت: «روانیای بخدااا…»
بعد سرش رو گذاشت رو بالش، با دستهاش لای کونش رو باز کرد و شل کرد. بعد دوباره آروم گفت: «زود باش بکن توش.»
آب دهنم رو انداختم لای کونش و با باتپلاگ پخشش کردم. سر باتپلاگ رو روی سوراخ کونش فشار دادم و فرو کردم. با یه صدای خفه گفت: «ایییی دردم اومد.»
یه اسپنک آروم زدم رو کونش، شورتش رو بالا کشیدم و گفتم: «حالا برو.»
بعد از بیرون رفتن آیدا، رفتم تو پذیرایی، کنار پدرزنم نشستم و به دختراش خیره شدم. به دخترایی که با یه باتپلاگ تو کونشون مشغول کار بودن و هیچکس بجز من نمیدونست یه چیزی تو سوراخ کونشونه و هیچکس هم خبر نداشت که قراره امشب دوتایی زیر کیر من ناله کنن.
آیدا و شیدا هم هر از چندگاهی زیر چشمی بهم نگاه میکردن و چشمغره میرفتن. میدونستم ممکنه کار کردن توی مهمونی با یه باتپلاگ تو کون کمی اذیتت کننده باشه، اما من صلاحشون رو میخواستم و صرفاً میخواستم اون سوراخهای تنگ و داغ، برای آخر شب آماده باشن…
بالأخره لحظهای که همهمون منتظرش بودیم رسید. ساعت یک شب رو نشون میداد و تازه مهمونا رفته بودن. بعد از بدرقه، آیدا روی کاناپه ولو شد و گفت: «وای چقدر خستهام.»
شیدا که تو آشپزخونه بود، به سمت پذیرایی اومد و کنار آیدا نشست. بعد با یه نگاه به من، خطاب به آیدا گفت: «باز خوبه تو فقط خستهای، من هم خستهام هم کونم درد میکنه!»
آیدا با تعجب یه نگاه به من انداخت. یه لبخند معنادار رو لبم نشست و شونه بالا انداختم. بعد با همون نگاه متعجب رو به شیدا گفت: «یعنی تو هم مثل من…»
شیدا حرفش رو قطع کرد و گفت: «نه؟! تو هم؟!»
بعد دو خواهری و با چشمهایی پر از غضب بهم خیره شدن. دستام رو به نشونهی تسلیم بالا بردم، خندیدم و گفتم: «نگران نباشید، یکی هم تو کون خودمه!»
یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده. لا به لای قهقهههاشون گفتم: «جدی میگم و برای دیدنش میتونید به اتاقم مراجعه کنید!»
به سمت اتاق خواب رفتم و گفتم: «البته یکییکی! اول شیدا بیاد!»
و بعد در رو بستم. قبل از هر چیز اسپری تاخیری و روانکننده و یه بسته کاندوم آماده کردم. بعد چراغ اصلی اتاق رو خاموش و چراغ خواب سهبعدی کهکشانی رو روشن کردم. اتاق نیمه روشن شد. روشناییای ترکیب از سه رنگ بنفش و آبی و قرمز. چند لحظه بعد در باز شد. شیدا پشت در بود. خودم رو کنار زدم که بیاد تو. بعد خطاب به آیدا گفتم: «تو هم بیا!»
بلند شد و اومد. وقتی رسید، گفتم: «پشت در بشین و فقط گوش بده و تا صدات نزدم، نیا داخل. قبلش باید شیدا رو آماده کنم و کمی با بدن همدیگه آشنا بشیم.»
آیدا تو سکس به شدت مازوخیست و عاشق تحقیر شدن بود. میدونستم این مدل تحقیر شدن میتونه چقدر داغش کنه. اینکه پشت در بشینه و صدای سکس شوهرش با خواهرش رو بشنوه و حق دیدن و دخالت کردن رو نداشته باشه. بدون اینکه چیزی بگه، پشت در نشست. در رو بستم و به سمت شیدا رفتم. بغلش کردم و به سمت در کشیدمش. به در چسبوندمش و شروع کردم به بوسیدن لبهاش. وحشیانه لبهاش رو بین لبهام فشار میدادم و همزمان لباسهاش رو از تنش در میاوردم. چند لحظه بعد شیدا با یه ست شورت و سوتین مشکی توری مقابلم بود. لبهام رو به سمت گوشش بردم، لالهی گوشش رو مکیدم و آروم گفتم: «میخوام یه جوری ناله کنی که آیدا از پشت در خیس بشه.»
همین حرفم باعث مست شدن چشمهاش شد و گفت: «آاااااه رضا…»
از لالهی گوشش شروع کردم و به سمت گردنش پایین اومدم. همزمان که داشتم زیر گردنش رو لیس میزدم، دستم رو توی شورتش بردم و شروع کردم به مالیدن کُسش. چوچولهش رو بین دوتا انگشت وسطم گرفتم، همزمان هم انگشتهام رو لای درزش میکشیدم. ثانیه به ثانیه لذتش بیشتر، کُسش خیستر و تنش بیشتر گُر میگرفت. با هر تکون دستم شدت نالههاش بیشتر و بیشتر میشد. با صدای بلند ناله میکرد و میگفت: «ایییی رضاااا دستات چه خوب کار میکنه… وای دوست دارم بهت بدم… کاش بشه هر روز من رو بکنییی… دوست دارم کیرت رو تو حلقم حس کنم و جلو چشمهای آیدا بهت کُس و کون بدم…»
دستم رو از شورتش بیرون کشیدم، چند قدم عقبتر رفتم و شلوارم رو در آوردم. با اشارهی دستم بهش فهموندم که بیاد و جلوی کیرم زانو بزنه. جلوم زانو زد و عین کیر ندیدهها شروع کرد به ساک زدن. از ولعش برای کیر و حالت چشمهاش میتونستم بفهمم که خیلی تحریک شده. در حالی که شیدا داشت کیرم رو ساک میزد، آیدا رو صدا زدم و گفتم: «میتونی بیای تو!»
چند لحظه بعد در باز شد و آیدا اومد تو. در رو بست و همونجا به صحنهای که مقابلش بود خیره شد.
شیدا همچنان بدون اعتنا به ورود آیدا، مشغول ساک زدن بود. به صورت آیدا خیره شدم. چشمهاش برق میزد، اما نه از لذت، از چیزی شبیه اضطراب. پوست صورتش اونقدر قرمز شده بود که حتی تو اون نور کم هم نمایان بود. یه لبخند نصفه روی صورتش جا مونده بود، لبخندی که معلوم نبود از سر میله یا از سر ترس. فقط نگاه میکرد؛ مثل کسی که از لذت میترسه و از ترس لذت میبره!
با حرکت سرم به لباسهاش اشاره کردم و گفتم: «لخت شو.»
بدون معطلی شروع کرد به لخت شدن. همچنان نگاهم رو آیدا بود و با صدای بلند از شدت لذت نعره میزدم و مدام از ساک زدن شیدا تعریف میکردم: «اوووف خیلی خوب داری میخوری… زبونت محشره… داغی دهنت داره دیوونهام میکنه… تا حالا هیچکس به خوبی تو برام نخورده بود.»
جملهی آخر رو که گفتم، به آیدایی که کامل لخت شده بود و با یه ست شورت و سوتین سفید مثل برق گرفتهها بهم خیره شده بود، نگاه کردم. با صدایی آغشته به شهوت گفتم: «بیا و بهم ثابت کن که چیزی از خواهر سکسیت کم نداری. »
بدون اینکه چیزی بگه، به سمتم اومد، زانو زد و خودش رو کنار شیدا زیر کیرم جا کرد. موهای شیدا رو تو مشت چپم گرفتم و سرش رو از کیرم جدا کردم. با دست راستم موهای فِر آیدا رو گرفتم و به سمت کیرم هدایتش کردم. آیدا شروع کرد به ساک زدن و شیدا هم همزمان تخمهام رو لیس میزد. لذت جسمیش یه طرف و لذت روانیش طرف دیگه. دو تا خواهر سکسی جلوم زانو زده بودن و با ولع مشغول حال دادن به کیرم بودن. شیدا با ست مشکی تو دست چپم و آیدا با ست سفید تو دست راستم، انگار واقعاً یکیشون شیطان و اون یکی فرشته بود!
آیدا رو از کیرم جدا کردم و گفتم: «وقتشه نوبتی بخورین.»
اول کیرم رو کردم تو دهن شیدا، بلافاصله درش آوردم و کردمش تو دهن آیدا. اینکار رو چند بار و پشت سر هم انجام دادم. دهن شیدا داغتر و دهن آیدا تنگتر بود. زبون شیدا فعالتر بود و دهن آیدا رطوبت بیشتری داشت. همین تفاوتها باعث شده بود لذتی که میبرم چند برابر بشه. جفتشون عین جوجهپرندههایی که منتظر غذان، دهنشون رو باز کرده بودن، زبونشون رو در آورده بودن و منتظر ورود کیرم تو دهنشون بودن.
میدونستم اگه همینطوری ادامه بدم ارضا میشم و راند اول میسوزه. به چشمهای خمارشون خیره شدم و گفتم: «اونی که تایم بیشتری ته حلقش کیرم رو نگه داره، جایزه داره!»
بعد بلافاصله کیرم رو تا ته تو دهن آیدا فرو کردم، همونجا نگه داشتم و شروع کردم به شمردن: «یک، دو، سه… شش!»
آیدا شروع کرد به عوق زدن و کیرم رو رها کرد. کیرم با آبِ دهن آیدا کاملاً تفمالی و خیس شده بود. بلافاصله با همون خیسی تو دهن شیدا فرو کردم. سرش رو کامل روی کیرم فشار دادم، جوری که سر کیرم ته حلقش رو لمس کنه. بعد به آیدا نگاه کردم و شروع کردم به شمردن: «یک، دو، سه… نه، ده!»
شیدا از شدت فشار با دست زد روی رون پام و ازم خواست که رهاش کنم. کیرم رو از ته حلقش بیرون کشیدم. در حالی که داشت نفسنفس میزد، بهش لبخند زدم و گفتم: «خودت جایزهات رو انتخاب کن. کُس آیدا رو لیس بزنی و همزمان کُست گاییده بشه یا در حالی که دارم کُست رو میگام آیدا سوراخ کونت رو لیس بزنه؟»
شیدا لبش رو گزید و گفت: «اوووف جفتش خوبه و انتخاب سختیه.»
بعد ادامه داد: «ولی دوست دارم وقتی تو داری کُسمو میکنی منم کُس خواهر کوچولوم رو لیس بزنم.»
بعد با لبخند به آیدا خیره شد. آیدا به طرز عجیبی ساکت بود و فقط مثل یه برده دستورات رو اجرا میکرد. چند لحظه بعد، آیدا روی تخت خوابید و پاهاش رو باز کرد. شیدا سرش رو لای پاهای آیدا فرو برد و داگی شد. همینطور که ور رفتنشون رو با همدیگه تماشا میکردم، با حوصله و آرامش اسپری زدم و کاندوم گذاشتم. از نگاه کردنشون تو اون حالت سیر نمیشدم ولی قبل از اینکه اثر اسپری کیرم رو شُل کنه، رفتم پشت شیدا و کیرم رو تو کُسش فرو کردم. از کُسش آب میچکید و کیرم راحت تو کُسش عقب و جلو میشد. با هر تلمبهای که میزدم، سر شیدا بیشتر لای پاهای آیدا فرو میرفت و زبونش عمیقتر کُسش رو لمس میکرد. آیدا موهای شیدا رو دو دستی گرفته بود و با صدای بلند ناله میکرد. دیگر اثری از اون بُهت و حسادت تو وجودش نمونده بود. هرچی که بود شهوتِ خالص بود. لا به لای نالههاش میگفت : «ایییی… رضا حق داره از زبونت تعریف کنه… واااای آره زبونت رو فرو کن… آااااخ شیدااا… کیر رضا رو دوس داری؟ از کلفتیش راضی هستی؟ خوب کُستو میگاد؟»
با حرفهای آیدا لذت گاییدن کُس شیدا بیشتر میشد و هر لحظه بیشتر از قبل لذت میبردم.
کیرم رو از کُس شیدا بیرون کشیدم. یه اسپنک زدم رو کونش و باتپلاگ که دیگه وقتش رسیده بود رو از کونش درآوردم. شیدا آه بلندی زیر لب گفت و ادامه داد: «تازه داشتم بهش عادت میکردم.»
گفتم: «قراره به یه چیز بهتر عادتش بدم! شصتونه بشید!»
تو همون حالت شصتونه شدن. آیدا همچنان زیر بود، قمبل شیدا رو صورتش و سر شیدا رو کُس آیدا و مقابل کیر من بود. شیدا پاهای آیدا رو کمی بالا گرفت که کُسش کاملاً در اختیارم باشه. همزمان کُس و کونش رو هم روی صورت آیدا تکون میداد و آیدا هم اون زیر کُس شیدا رو لیس میزد.
شیدا آب دهنش رو پرت کرد رو کُس آیدا و گفت: «بگا! کُس خواهرم رو بگا! گاییدن دهنش هم با من!»
این رو که گفت، پاهای آیدا رو بلندتر کرد و سفت نگهشون داشت. کون خودش رو هم عقبتر داد و کامل رو دهن آیدا نشست. آب دهن شیدا رو با کیرم روی کُس تنگ و کوچولوی آیدا پخش و تو یه حرکت کیرم رو تا ته فرو کردم. با اینکه سرش زیر اون حجم از کُس و کون شیدا گرفتار شده بود، اما صدای نالههاش به وضوح شنیده میشد. شروع کردم به تلمبه زدن تو کُسش و همزمان ممههای بزرگ شیدا رو تو دستام فشار میدادم و باهاش لب میگرفتم. لذت وصف ناپذیری داشت و توصیفش با کلمات قابل وصف نبود. کُس آیدا به نسبت از کُس شیدا تنگتر بود، اما خیسی کُس شیدا رو نداشت. ولی از نظر داغی در یه حد و انگار به کورهی آتیش وصل بودن.
چند دقیقه تو همون پوزیشن ادامه دادیم. کیرم رو بیرون کشیدم و باتپلاگ کون آیدا رو هم در آوردم. از تخت پایین اومدم و خطاب بهشون گفتم: «لبهی تخت و چسبیده به هم داگی بشید و برام قمبل کنید!»
در کسری از ثانیه شیدا و آیدا لبهی تخت و کنار هم در حالت داگی در اختیارم بودن. این یعنی چهار تا سوراخ با چهار تا طعم و لذت متفاوت. روانکننده رو برداشتم و لای کونشون ریختم. بهشون نزدیک شدم و انگشت دست چپم رو تو کون شیدا و انگشت دست راستم رو تو کون آیدا فرو و شروع کردم به انگشت کردنشون. بخاطر باتپلاگ و انگشت کردن با روانکننده، عضلات کونشون نرم و شل شده بود و آمادهی ورود کیر. همزمان که من جفتشون رو انگشت میکردم، لباشون رو به هم چسبونده بودن و با حرارت و لذت زبون بازی میکردن و از هم لب میگرفتن و با کُس همدیگه ور میرفتن؛ این باعث میشد آتیش شهوتم تندتر بشه.
رفتم پشت شیدا و سر کیرم رو روی سوراخ کونش تنظیم کردم. دو طرف کونش رو تو مشتم گرفتم و آرومآروم کیرم رو فرو کردم. شیدا لبش رو از لبای آیدا جدا کرد و با صدایی که میلرزید گفت: «آااخ درد داره… یواشتر رضا…»
به همون آرومی که فرو کرده بودم، بیرون کشیدم و گفتم:«امشب لوس بازی و میسوزه و درد داره، نداریم! همینه که هست.»
داشتم ارباب بازی درمیاوردم ولی حواسم بهشون بود که اذیت نشن. اینبار رفتم پشت سر آیدا و همین کار رو با آیدا هم کردم و چند باری بینشون جابهجا شدم و این کار رو تکرار کردم. وقتی که مطمئن شدم کونشون آمادهی تلمبه زدنه، مجدداً از شیدا شروع کردم. کونش جا باز کرده بود و کیرم روونتر از قبل عقب و جلو میشد. اینبار خبری از لوس بازی نبود. التماسم میکرد که تندتر تلمبه بزنم. منم همین رو میخواستم.
تلمبه به تلمبه سرعتم رو بیشتر میکردم و همزمان رو کون جفتشون اسپنک میزدم. دوباره جابهجا شدم و سراغ گاییدن کون آیدا رفتم. آیدا مقاومتش تو کون دادن بیشتر بود و لذت بیشتری میبرد. همزمان با تلمبه زدنهای من خودش رو عقب و جلو میکرد و غرق لذت بود. یه جوری عاشق کون دادن بود که حس میکردم کون دادن رو بیشتر از کُس دادن دوست داره.
لامصب حتی لذت گاییدن کونشون هم با هم فرق داشت و شبیه هم نبود. کون شیدا گوشتیتر و نرمتر بود و کون آیدا خوش فرمتر و تنگتر. دو تا خواهر یکی از اون یکی حشریتر. یه جوری با چشمهای خمار بهم زل میزدن و لب میگرفتن و توی گوش هم حرفای سکسی میزدن که داشتم دیوونه میشدم.
سه تا مون خیس عرق شده بودیم و نالههامون کل اتاق رو گرفته بود. آیدا و شیدا به معنای واقعی کلمه گاییده شدن و خستگی تو کلماتشون موج میزد. اونقدر ادامه دادم که آیدا زیر لب گفت: «آاخ… من دیگه نا ندارم… پاره شدم… بدون من ادامه بدین…»
کیرم از تو کونش درآوردم دوباره رفتم سراغ شیدا. برگشت با چشمهای خمارش بهم نگاه کرد و گفت:«نمیخوای ارضا بشی؟»
با یه لبخند پیروزمندانه گفتم: «جفتتون کم آوردین نه؟ مگه قرار نبود امشب تا صبح برنامه داشته باشیم؟»
داشتم زر میزدم. خودم هم اوضاعم از اون دوتا خرابتر بود و به زور خودم رو نگه داشته بودم. شیدا با دست چونهی آیدا رو گرفت. تو چشماش زل زد و گفت:«آااه… مُردم… نمیدونم چندبار اومدم… حسابش از دستم در رفته…»
آیدا آروم لبش رو گزید. دستش رو برد رو کُس شیدا و گفت:«اوووف… میخوای یه بار دیگه بیای؟»
شیدا چشمای خمارش رو بست و گفت:«وااای نه! دیگه نمیتونم!»
منم دیگه نمیتونستم! کیرم رو بیرون کشیدم و کاندوم رو در آوردم. ازشون خواستم لای کونشون رو با دستاشون باز کنن. رفتم وسطشون و شروع کردم به مالیدن کیرم. تند تند کیرم رو میمالیدم و از شدت لذت نفسنفس میزدم. ضربان قلبم بالا رفت، عضلات کونم سفت و تو پاهام احساس لرزش و ضعف کردم. ناخودآگاه چشمهام بسته شد، لذت عجیب و غریبی کل وجودم رو گرفت و ارضا شدنم شروع شد. موقع ارضا مدام سر کیرم رو بین کُس و کون هر دوتاشون جابهجا میکردم که جفتشون رو آبیاری کنم.
به طرز عجیبی طولانیترین و پر آبترین ارضای عمرم رو تجربه کردم! حجم آبم به شکلی زیاد بود که بعد از ارضا، لایِ کُس و کون جفتشون از سفیدی آب من پر شده بود و با قرمزی پوست اونا تضاد زیبایی برقرار کرده بود…
در حالی که همچنان نفسنفس میزدم و غرق در ارضای لذتبخشم بودم، گفتم: «تو همون حالت بمونید و نوبتی با زبونتون آب کیرم رو از لای کُس و کون همدیگه پاک کنید و بخورید!»
اول آیدا شروع کرد. پشت شیدا زانو زد و با ولع شروع کرد به لیس زدن کص و کون شیدا و بلعیدن آب کیر من. منم همونجا رو صندلیِ میز آرایش آیدا نشستم، کیر به دست لم دادم و به صحنهی زیبایی که مقابلم بود خیره شدم…
پنج ماه بعد…
دستم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و تندتند تو کُسش تلمبه میزدم. نالههام شدت گرفت و گفتم: «دارم میاااام…»
شیدا از روی کیرم بلند شد، شروع کرد به ساک زدن و تا آخرین قطرهی آبم رو خورد. من رو تخت ولو شدم و شیدا بلند شد. با لباسهای زیرش خودش رو تمیز کرد و شروع کرد به لباس پوشیدن. تو همین حین، آیدا با حولهی دورش از حموم بیرون اومد و با خنده گفت: «چه عجب! رضایت دادین؟»
خندیدم، به کیرم اشاره کردم و گفتم: «این خواهر حشریت تا شیرهی کیر ما رو نکشه ول کنمون نمیشه!»
شیدا هم به تپلی کُسش زیر شلوار اشاره کرد و گفت: «داره مظلومنمایی میکنه. ایشون استارت پروژهی تونل کردن کُس ما رو زده و دست بردار نیست!»
آیدا خندید و گفت: «دائمالحشرای سیری ناپذیر!»
بعد خطاب به شیدا گفت: «تازه میخواستم چای بیارم، کجا؟»
شیدا گفت: «نه خیلی دیره باید برگردم خونه. به بابا نگفتم میام اینجا و دیر برگردم گیر میده.»
شیدا رفت و آیدا بعد از بدرقه کردن شیدا با یه سینی چای برگشت تو اتاق. سینی چای رو روی تخت گذاشت و کنارم نشست. لبخند زد و گفت: «چطور بود ارباب؟»
لبم رو گزیدم و گفتم: «عالی مثل همیشه.»
لبخند زد و چیزی نگفت. یه قند برداشت و تو دستش گرفت، بعد بهم نگاه کرد و گفت: «میخوام در مورد یه چیزی باهات حرف بزنم.»
گفتم: «بنده سراپا گوشم خانوم.»
گفت: «چیزی از گذشتهات هست که من ازش بیخبر باشم؟ حالا که رابطهی باز داریم و هیچ چیز مخفی از هم نداریم، دوست دارم چیزهایی که بهم نگفتی رو بهم بگی.»
سرم رو تکون دادم و گفتم: «نه… هیچی. کل گذشته و حال و آیندهی من به خودت گره خورده.»
قندی که تو دستش بود رو تو چای خودش انداخت و گفت: «رابطهی من و شیدا دور از چشم تو!»
یه قند دیگه برداشت، تو چایی من انداخت و گفت: «رابطهی تو و شیدا با اطلاع من!»
بعد لبخند زد و گفت: «قرار بود مثل هم بشیم، نه؟ ولی الان اصلاً مثل هم نیستیم!»
ناخودآگاه استرس گرفتم. لحن صداش و حرکاتش معمولی نبود و انگار میخواست یه چیزی بگه. نمیدونم چی، ولی هرچی که بود حس خوبی بهش نداشتم. یه قند دیگه برداشت، انداخت تو چایی من و گفت: «رابطهی مخفیانه تو و شیدا و خیانت به من!»
قند بعدی رو برداشت و گفت: «نقشه کشیدن تو و شیدا برای بازی دادن من و رسیدن به چیزی که میخواستین!»
خواستم حرف بزنم، که گفت: «هیس!»
قند بعدی رو برداشت و گفت: «رابطهی مخفیانهی چند ساله با خالهت قبل از ازدواج! و احتمالاً ادامه داشتنش بعد از ازدواج!»
در کسری از ثانیه انگار همهی هوا از ریههام بیرون کشیده شد. صدای اطراف محو شد و فقط تپش قلبم بود که توی گوشم میکوبید. نگاهم روی صورتش لغزید و مغزم دنبال راهی برای انکار و فرار میگشت. لبخند رو لبهام مونده بود، اما چشمهام لو رفتن؛ ترس و ناباوری و شرم کل وجودم رو گرفته بود. شبیه کسی که زیر نور پروژکتور گیر کرده و هیچ راهی برای پنهون شدن نداره.
هیچ درکی از اینکه چجوری این ماجراها رو فهمیده نداشتم. با اینکه راه فراری نداشتم، سریع خودم رو جمع و جور کردم، خندیدم و گفتم: «تو حموم این اراجیف بهت الهام شد؟»
بعد بلندتر خندیدم و گفتم: «رابطه با خاله اخه؟ حالت خوبه؟»
و دوباره بلندتر خندیدم. یه لبخند معناردار زد، شبیه کسی که برگ برنده تو دستشه و هیچ نگرانیای نداره. بلند شد، به سمت میز رفت و گوشیهامون رو آورد. گوشی من رو پرت کرد روم و گفت: «بازش کن!»
خندهی از سر استرسم رو حفظ کردم و گفتم: «باشه.»
بازش کردم. گفت: «تلگرامت رو باز کن و برو روی پیویت با مملی رفرش! بخش لینکهایی که رد و بدل کردید رو باز کن و گوشی رو بذار رو تخت!»
کاری که گفت رو انجام دادم. لای به لای لینکها جا به جا شد و روی یک لینک مکث کرد. گفت: «لینک رو باز کن!»
باورم نمیشد پاک کردن همچین لینکی از دستم در رفته بود. لینکی که آیدا روش مکث کرد، لینک تگ داستانهام تو زوج گرام بود! تگ سفید دندون!
وقتی آیدا دید شوکه شدم و نمیزنم رو لینک، خودش زد رو لینک و سایت باز شد. از اونجایی که تقریبا هر شب سایت رو چک میکردم و پسووردم ذخیره شده بود، یه راست سایت روی اکانتم باز شد.
آیدا گفت: «کاری به گذشتهت تو زوجگرام و نویسنده بودنت ندارم.»
بعد از روی تگ خارج شد و وارد پیامهای خصوصی سایتم شد. روی اولین پیوی که متعلق به ممل بود زد و وارد چت شد. من و ممل حرفای مخفی و رازهامون رو اونجا به هم میگفتیم و یه جورایی اونجا جعبه سیاه و مکان امنمون برای حرف زدن بود… اونجا در مورد رابطهم با خالهم، رابطهم با شیدا و نقشهمون و همه چیز با ممل حرف زده بودم و آیدا کل چت رو خونده بود و از همه چیز با خبر شده بود…
دیگه هیچ راه انکار و فراری نداشتم. با نگرانی به چشمهای آیدا خیره شدم و گفتم: «اصلاً قضیه اونجوری نیست که تو فکر میکنی و باید بهت توضیح بدم.»
پوزخند زد و گفت: «توضیح دادن چیزی رو درست نمیکنه. تنها راه حفظ رابطهمون اینه که شبیه هم بشیم!»
عصبی شدم و گفتم: «الان داری تلافی میکنی؟»
شونههاش رو بالا انداخت و گفت: «نه! اصلاً! فقط دارم سعی میکنم شبیه تو بشم که رابطهمون رو حفظ کنم.»
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. گفتم: «با من بازی نکن آیدا. برو سر اصل مطلب. میخوای به چی برسی؟»
گوشی خودش رو باز کرد، رفت رو گالری و یه فیلم رو پلی کرد. بعد بهم نگاه کرد و گفت: «قبل از اینکه برم حموم و تو و شیدا رو با هم تنها بذارم، گوشی رو روی فیلمبردای گذاشتم، طوری که دقیقاً تختخواب تو فیلم باشه. قبل از رفتن به حموم استارتش رو زدم و همین الان توقفش رو. الان جدا از تموم اسکرین شاتهایی که از چتهات با ممل و داستانهات و کثافتکاری هات دارم، یه فیلم سکسی هم ازت دارم! فک کنم اینا نه تنها برای طلاق گرفتن، بلکه برای به دردسر انداختنت هم کافی باشه.»
تو اون لحظه و بعد از شنیدن حرفهای آیدا، از شدت عصبانیت نمیدونستم چی توی رگهام میجوشه، ولی مطمئن بودم که دیگه خون نیست! انگار یه چیز داغتر، تیرهتر و خطرناکتر از خون داشت تو رگهام میدوید.
نفسهام کوتاه و سنگین شده بود و هر دموبازدم مثل پتک میخورد به قفسهی سینهم. مشتهام سفت و بند انگشتهام از شدت فشار سفید شده بود. دستهام میلرزیدن ولی نه از ضعف، از اینکه نمیدونستم اگه یه لحظه کنترلم رو از دست بدم، چه اتفاقی ممکنه بیفته! احساس میکردم یه دیو توی قفس سینهم تقلا میکنه و میخواد بیرون بزنه و همهچی رو خرد و خاکشیر بکنه.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی تو همچین شرایطی مقابل آیدا قرار بگیرم و همچین چیزهایی ازش بشنوم. سعی کردم همچنان خونسردی خودم رو حفظ کنم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «فهمیدم! تو میخوای در عوض طلاق نگرفتن و رو نکردن کثافتکاری های من به یه چیزی برسی. میخوای شبیه من بشی که رابطهمون همچنان دوام داشته باشه درسته؟»
گفت: «اهوم. درسته!»
گفتم: «به چی میخوای برسی؟»
گفت: «من تورو دوست دارم و نمیخوام ازت جدا بشم. برای حفظ تو و رابطهمون تن به تقسیم کردن تو با خواهرم دادم. همین نشون میده که من چقدر عاشقتم! ولی الان بعد از فهمیدن این چیزا، دلم باهات صاف نیست و نمیتونم مثل قبل دوستت داشته باشم. مگه اینکه دلم باهات صاف بشه! و تنها در صورتی دلم باهات صاف میشه که چیزی رو که تو تجربه کردی، منم تجربه کنم.»
عصبی شدم و گفتم: «آیدا گفتم باهام بازی نکن. مستقیم حرفت رو بزن. چی رو میخوای تجربه کنی؟»
به چشمهام خیره شد و گفت: «سکس سه نفره! با دوتا مرد. تو و یکی دیگه! هرکی هم باشه برام مهم نیست… هرکسی که خودت انتخابش کنی، غریبه یا آشنا برام فرقی نداره.»
دنیا روی سرم خراب شد و به یکباره کل تنم یخ زد. نمیدونم چی شد، فقط یه جمله شنیدم و انگار دنیا همونجا وسط اون چند تا کلمه، تموم شد. یه لحظه همهچی از صدا افتاد؛ نفس، قلب و حتی ذهنم. مثل وقتی که یه ضربهی محکم به گوش میخوره و فقط یه وزوز موندگار میمونه. حرفش توی هوا موند و من فقط نگاه کردم. نه گریهم گرفت، نه فریاد زدم، فقط یه خلأ سرد نشست توی سینهم. چشمهام به یه نقطهی خالی خیره مونده بودن، ولی ذهنم هزار جا بود. احساس میکردم دارم توی خودم میمیرم، بدون صدا، بدون اشک، بدون مقاومت… بیاعتنا به حالم، یکی از چایها رو سر کشید و در حالی که داشت از اتاق خارج میشد گفت: «یه هفته وقت داری که فکر کنی…»
راوی: آیدا
صبح زمستونی آرام و سنگینی بود. از اون صبحهایی که انگار خورشید هم دلِ طلوع کردن نداشت. آسمون خاکستری بود، نه روشن، نه تیره، فقط بیحال، مثل چشمهای آدمی که از گریه خستهست. سکوت توی کوچهها موج میزد، جوری که صدای له شدن برف زیر کفشها راحت شنیده میشد. نفسها تو هوا بخار میشدن و مثل ارواح سرد، چند لحظه میرقصیدن و بعد محو میشدن.
پنجرهها عرق کرده بودن و پشت شیشهها، شهر مات و یخزده دیده میشد. بوی بخاری، بوی چای داغ، بوی تنهایی توی هوا پیچیده بود. همهچیز آروم بود، اما نه از جنس آرامش، از جنس خستگی! از جنس روزی که هنوز شروع نشده، ولی انگار از قبل، خسته و له و لوردهست…
آیفون رو زدم و در باز شد. واحدش تو طبقهی دوم بود و نیازی به آسانسور نبود. وقتی به درِ واحد رسیدم، در نیمهباز بود و وارد خونه شدم. در رو بستم و پالتو و کلاه و شالم رو همونجا در آوردم و به سمت اتاق رفتم. طبق معمول پشت میزش نشسته بود و به صفحهی مانیتور خیره شده بود. ماگش هم کنارش بود و از بخاری که ازش بلند میشد، میشد فهمید که چایش داغ داغه. عاشق برنامهنویسی بود و صبحها قبل از رفتن به مغازه، برنامهنویسی میکرد.
سلام کردم. نگاهش رو از مانیتور برداشت و گفت: «سلام. خوش اومدی. بشین.»
روی تختش که دقیقاً کنار میزش بود، نشستم. در حالی که همچنان نگاهش خیره به مانیتور و دستهاش رو کیبورد بود، گفت: «خب تعریف کن!»
گفتم: «دقیقاً همون کارایی که گفتی رو انجام دادم و مو به موی حرفایی که گفتی رو بهش گفتم.»
دستهاش از حرکت ایستاد، نگاهش چرخید و روی من قفل شد. مشتاقانه گفت: «خب؟»
یه لبخند پیروزمندانه زدم و گفتم: «خب نداره! قبول کرد. اصلاً مگه میتونست قبول نکنه؟ کاش میدیدیش اون لحظه. هیچوقت به چشمم اینقدر حقیر نیومده بود! لُخت، با چشم خیس، نگاهش نا امید و غرورِش له شده…»
چشمهاش مشتاقتر شد و گفت: «چه عالی!»
بعد ادامه داد: «شک نکرد که؟»
گفتم: «به چی؟»
گفت: «به من!»
گفتم: «نه بابا، اونقدر به تو اعتماد داره که محاله ذهنش سمت تو بره. نشون دادن لینک و چت زوج گرام ار خودش رو کرد.»
یکم مکث کرد و گفت: «خب حالا فرد پیشنهادیش برای نفر سومتون کیه؟»
گفتم: «چیزی نگفت. فقط گفت غریبه که محاله. اصلاً نمیتونم تصور کنم یه غریبه با زنم همخواب بشه.»
یه لبخند معنادار زد و گفت: «خب پس این یعنی تنها راه، انتخابِ یه فرد آشناست که هم باهاش راحت باشه و هم بهش اعتماد داشته باشه.»
خندیدم و گفتم: «قطعاً اون فرد هم کسی نیست جز خودِ پلشتت!»
یه سیس مغرور به خودش گرفت و گفت: «صد در صد. حالا نمیخوای بخاطر این اتفاق خوب، یه شیرینی به ما بدی؟»
کش موهام رو از جیبم در آوردم. در حالی که مشغول بستن موهام شدم گفتم: «شیرینی رو که تو باید بدی.»
خندید و گفت: «میدونی که تو خونهی من شیرینی پیدا نمیشه.»
بلند شدم، به سمتش رفتم و گفتم: «تو خونهت نه، ولی تو شلوارت چرا!»
زیر میز و جلو پاش زانو زدم. خواستم شلوارش رو در بیارم که مانع شد و گفت: «لباست رو در بیار، دوست دارم وقتی داری میخوری ممههات رو ببینم.»
رو زانو ایستادم و خواستم لباسم رو در بیارم، که موقع درآوردن لباس، دستم به ماگ چاییش خورد، افتاد و شکست! لبم رو گزیدم و گفتم: «وای ببخشید. گند زدم!»
خندید و گفت: «فدای سرت زیاد مهم نیست. هرچند یادگاری رضا بود…»
دوباره جلوی پاهاش زانو زدم و شلوارش رو پایین کشیدم. کیرش رو توی دستم گرفتم و شروع کردم به ساک زدن. یکی دو دقیقه بعد، گوشیش زنگ خورد. بدون اینکه به گوشیش نگاه کنه گفت: «ای بر خر مگس معرکه لعنت!»
بعد به گوشیش نگاه کرد و گفت: «رضاست!»
گفتم: «واقعاً؟ خب جواب بده!»
سرم رو روی کیرش فشار داد و گفت: «پس تو ادامه بده، ببینم شوهرت چی میگه!»
گوشی رو روی اسپیکر گذاشت و منم دوباره مشغول ساک زدن شدم. بعد از سلام و احوالپرسی، رضا گفت: «باید ببینمت.»
محمد گفت: «باز چه گندی زدی؟»
رضا گفت: «یه گندی که فقط به دست خودت حل میشه و بجز تو، نه میتونم به کسی بگم و نه میتونم به کسی اعتماد کنم.»
محمد گفت: «حله داداش. عصر بیا مغازه…»
گوشی رو قطع کرد، بعد با یه لبخند شرورانه بهم خیره شد و گفت: «چه حالی میده وقتی که داری تلفنی با رفیقت حرف میزنی، همزمان زنش کیرت رو ساک بزنه…»
پایان
Responses