شیدای شهوت قسمت دوم
فصل دوم: دلباختهی خطا!
تقریباً تلمبههای آخرم بود. چشمهام رو بستم و سرعت تلمبههام رو بیشتر کردم. چند لحظه مونده به ارضا شدن، سریع کیرم رو بیرون کشیدم و آبم رو روی شکمش خالی کردم. پیشونیم از عرق خیس و دهنم خشک شده بود. بعد از خارج شدن آخرین قطرهی منی طبق معمول تموم احساسات بد همیشگیم بهم هجوم آوردن. سریع از روش بلند شدم و لباسهام رو پوشیدم. بدون اینکه نگاهش کنم به سمت در رفتم. قبل از اینکه در رو باز کنم، گفت: «یعنی واقعاً این آخرین بار بود؟»
گفتم: «آره… آخرین بار بود!»
خندید و گفت: «ولی هیجانات اول ازدواج که بخوابه، دوباره برمیگردی سمت خودم.»
عصبی شدم. برگشتم و چند قدم به سمتش برداشتم. وقتی به یک قدمیش رسیدم، گفتم: «یعنی اصلاً آینده و زندگی من برات مهم نیست؟»
لبخند نیمبندی زد و گفت: «قرار نیست به زندگی و آیندهات لطمهای بخوره. اونقدر بچه زرنگ هستی که بتونی مدیریتش کنی و زنت بویی از ماجرا نبره.»
سرم رو به نشونهی تأسف تکون دادم و به سمت در خروجی برگشتم. اینبار با صدای بلندتر گفت: «دوست داری برای مراسم عروسیت چی بپوشم؟»
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: «ترجیح میدم تو بهترین شب زندگیم ریختت رو نبینم!»
در رو باز کردم و از خونهاش زدم بیرون. پلهها رو دوتا یکی پایین میرفتم که سریع برسم پایین و کلهم هوا بخوره. همین که از در ساختمون خارج شدم، گوشیم رو برداشتم و به محمد زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم که برم پیشش. همه بهش میگفتن محمد، ولی من مملی صداش میزدم. تو سایت زوجگرام باهاش آشنا شدم! اسم اکانتش mamali_refresh و اولین رفیقم تو سایت بود. بعد از چندین سال رفاقت، فهمیدیم که همچین رفاقتی حیفه مجازی بمونه و تو دنیای واقعی همدیگه رو دیدیم. بعد از اینکه حضوری همدیگه رو دیدیم، دیگه رفیق نموندیم؛ داداشی بودیم. جعبه سیاه هم بودیم. محرم راز و مرهم درد همدیگه بودیم. وقتایی که حالم بد بود، تنها مورفینی که میتونست آرومم کنه خود پلشتش بود. تو پاساژ مغازهی خیاطی داشت و اکثر اوقات فراغتم رو تو مغازهش پلاس بودم.
طبق معمول یه دستش به کار بود و یه دست دیگهش به گوشی. کنارش نشستم. با چشم به گوشیش اشاره کردم و گفتم: «چخبرا؟»
گوشی رو قفل کرد؛ کنار گذاشت و گفت: «هیچی. با فاطمه لاس میزدم.»
گفتم: «همه چی خوب پیش میره؟»
گفت: «اومدی اینجا احوال لاس زدن من و فاطمه رو بگیری؟ بنال ببینم دوباره چته؟ دوباره چه گندی زدی؟»
نگاهم رو ازش دزدیدم، به زمین خیره شدم و گفتم: «همون گند همیشگی!»
سرش رو بهم نزدیکتر کرد، تُن صداش رو پایینتر آورد و گفت: «نفهم یه ماه دیگه عروسیته! مگه قرار نبود این دندون لق رو برای همیشه بکنی و بندازی تو چاه توالت و سیفون رو هم بکشی روش؟»
نگاهم رو از زمین کندم و با لحن ناامیدانه گفتم: «برای همیشه کندمش و این آخرین بار بود. گفتم قبل ازدواج برای آخرین بار برم پیشش که بعد ازدواج دوباره فیلم یاد هندستون نکنه. ولی میترسم نتونم مقاومت کنم و دوباره…»
پرید وسط حرفم و گفت: «یعنی چی نتونی؟ گُه میخوری نتونی. تو مگه عاشق آیدا نیستی؟ مگه روزی ده بار زر زر نمیکردی که آیدا همون فرشتهی رویاهاته و بدون اون نمیتونی؟ الان که به دستش آوردی، بخاطر یه هوس چند ساله میخوای از دستش بدی و برینی تو آرزوهات؟»
گفتم: «نه… نمیخوام. یه فکری دارم برای کنترل کردن اوضاع. میخواستم نظر تو رو هم بدونم.»
گفت: «چه فکری؟»
گفتم: «میخوام رو مخ آیدا کار کنم که کلاً از ایران بریم. ماه عسل میبرمش آنتالیا و همونجا پیشنهاد مهاجرت رو بهش میدم. اگه راضی باشه، میزنیم و از این خراب شده میریم. اینجوری دیگه خودمم بخوام نمیتونم به رابطهم با مژده ادامه بدم…»
پوزخند زد و گفت: «به جای اینکه خودت رو از مژده دور کنی، ذهنت رو از خیانت و پرتوپلاهایی که توشه دور کن! تا وقتی نتونی هوس و ذهنت رو کنترل کنی، هر جای دنیا هم باشی همینه که هست. مژده هم نباشه، با یکی دیگه به آیدا خیانت میکنی…»
با حرفهاش یاد یکی از آهنگهای یاس افتادم که میگفت: «وقتی غذای گندیده لای مبل مونده باشه، هر جا نقل مکان کنی بازم خونهات بو میده…!»
ممل راست میگفت. باید فکرهای گندیدهای که سالها کنج ذهنم جا خوش کرده بودن رو دور میریختم و روح و روانم رو سمزدایی میکردم. تنها راه حفظ زندگیم با آیدا همین بود…
تو همین حین گوشیم زنگ خورد و آیدا بود. بعد از احوالپرسی پرسید: «کجایی؟»
گفتم: «خونهی خاله مژده بودم! یه سری خرید داشت که براش انجام دادم. الان هم پیش محمدم.»
گفت: «امشب با شیدا قراره بریم بیرون، شیدا گفت باهات هماهنگ کنم ببینم تو هم میای؟»
گفتم: «هم یکم خستهام، هم دلم نمیخواد خلوت خواهرانهتون رو به هم بزنم. دوتایی برین خوش بگذره.»
یهو از پشت گوشی صدای شیدا اومد که گفت: «ما خلوتهامون رو کردیم، بیا چُس نکن خودتو.»
آیدا هم یکم دیگه اصرار کرد و تو رودربایستی موندم و قبول کردم که برم.
گوشی رو که قطع کردم. ممل گفت: «کاش همونقدر صادقانه که بهش گفتی خونهی خالهت رفتی، همونقدر صادقانه هم بهش میگفتی که چند ساله بُکُن خالهت هستی و امروز هم حسابی گاییدیش و عذاب وجدان و چُسنالهش رو آوردی پیش من.»
لحنش از بس همیشه یکسان بود که بعد از این همه سال شناخت هنوزم گاهی فرق بین جدی و شوخیش رو تشخیص نمیدادم.
گفتم: «نمیدونم شوخی کردی یا تیکه انداختی؛ ولی خودتم میدونی که توی همه چیز با آیدا صادق بودم. بجز دو مورد، یکیش نویسندگی تو زوج گرام و یکیش هم همین ماجرای خالهم! هیچ عقل سلیمی نمیاد تموم گندکاریها و اشتباههای قبل ازدواجش رو به همسرش بگه. چون در این صورت هیچ ازدواجی صورت نمیگیره و نسل آدما منقرض میشه.»
مثل کسی که جوکر آخر رو داره، یه پوزخند مارموزانه زد و گفت: «پس احتمالاً اگه آیدا هم همچین لکههای سیاهی تو گذشتهش باشه و به تو نگفته باشه، تو مشکلی نداری!»
یه لحظه دلم هوری ریخت… اگه واقعاً آیدا هم همچین تابوهایی تو زندگیش بوده باشه چی؟ حتی تصورش هم ترسناک بود. ولی من مطمئن بودم که آیدا تموم گذشتهش رو به من گفته و هیچ چیز پنهونی نداریم. اصلاً آیدا آدم روابط تابو نبود. معلومه که نبود.
تو همین لحظه، اون قسمت دادگرِ ذهنم تو گوشم زمزمه کرد: «برای خودت عیب نداره و یه اشتباه بود، ولی برای دیگران جنایته و گناه کبیره؟»
ذهنم رو از افکاری که ممل تو مغزم انداخته بود دور کردم. نخواستم پیشش کم بیارم و با یه قیافهی حق به جانب گفتم: «نه مشکلی ندارم.»
ولی ممل باهوشتر از این حرفا بود و متوجه شد که حرفش ذهنم رو درگیر کرده. برای اینکه بحث رو عوض کنه به شوخی گفت: «ولی خواهرزنه بیشتر از خود آیدا تو کفته ها! اون بیشتر از آیدا اصرار میکرد که بری. تو که نمیتونی خالهت رو فراموش کنی، پس خواهرزنت رو هم بیار تو بازی.»
خندیدم و گفتم: «حالا تو که شوخی میکنی، ولی جدی جدی خواهر زنم سر و گوشش میجنبه! وقتایی که سه تایی بیرونیم بیشتر از آیدا لمسم میکنه و باهام لاس میزنه.»
کوبید رو سرش و گفت: «سروش صحت شخصیت حبیب رو از روی تو ساخته بخدا. اونقدر توی توهمی و ذهنت مریضه که فکر میکنی تموم دخترا برات خیسن و لنگ تو هوا منتظرن تو افتخار بدی و بکنیشون. اینکه خالهی کُس چروکیده و کیر ندیدهت بهت میده دلیل نمیشه فاز کیلین مورفی برداری و هرکی آدم حسابت میکنه فکر کنی میخواد بهت بده.»
خندهم گرفت و گفتم: «خیلی گاوی. منو ببین تورو خدا، دردِ دلهام رو پیش کی میارم.»
همون پوزخند مارموزانهی همیشگیش رو لبش نشست و گفت: «بد نمیگم خلاصه. حواست باشه پات نلغزه دیگه. وگرنه اینبار خودم همه چیز رو کف دست زنداداش میذارم. الانم برو که به قرار شبت برسی. منم این سفارشها رو تموم کنم.»
برگشتم خونه و دوش گرفتم. موهام بلند و ریشهام زیاد شده بود. ریشهام رو سایه زدم، سیبیلم رو تُرکی و موهام رو هم ساید پارت حالت دادم. یه تیشرت سفید یقه هفتی با آستین جذب که بازوهام رو بهتر نشون بده، یه شلوار نیمبگ برفی و زیرش هم یه جفت reebok سفید پوشیدم و زدم بیرون.
دمدمای غروب بود که رسیدم جلوی خونهی آیدا اینا. سوار شدن و زدیم به دل شهر. بعد از دور دور کردن و شام خوردن، رفتیم به یکی از شهربازیهای تقریباً بزرگ و شلوغ شهر. به اصرار شیدا قرار شد سوار کشتی صبا بشیم، ولی آیدا میترسید و خاطرهی خوبی از کشتی صبا نداشت. هرچی اصرار کردیم راضی نشد و گفت ممکنه بالا بیاره و شبمون خراب بشه. منم گفتم چون آیدا نمیاد پس منتفیه؛ ولی شیدا پاش رو کرده بود تو یه کفش که باید سوار بشیم. اونقدر پا فشاری کرد و از خر شیطون پایین نیومد، که آیدا گفت: «خب تو و رضا سوار بشید. من این پایین وایمیسم و فیلم میگیرم.»
شیدا که انگار منتظر شنیدن این جمله بود دستم رو کشید و به سمت گیشهی بلیط فروشی رفتیم. موقع خریدن بلیط، به شیدا گفتم:«یه وقت آیدا ناراحت نشه که تنها ولش کردیم و سوار کشتی صبا شدیم؟»
شیدا گفت: «خب ناراحت بشه!عادت میکنه! شُل کن!»
کرمم گرفت و در جواب شُل کنش گفتم: «شُل کردن برا شماست، ما فقط سفت میکنیم!»
خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر میکردم معنی حرفم رو گرفت، با مشت کوبید رو بازوم و گفت: «کثااافت…»
بعد بلافاصله بازوم رو تو دستش گرفت، یکم فشار داد و گفت: «خوبه اون بالا اگه ترسیدم میتونم بازوهای تورو بگیرم و چنگ بزنم.»
گفتم: «چنگ زدن بازو رو کلاً از سرت بیرون کن. آیدا روش حساسه و ببینه پارهم میکنه.»
یه لبخند شیطنتآمیز زد و گفت: «بهتر. پس جاهای دیگهت رو چنگ میزنم. جاهایی که آیدا نبینه!»
تو همین حین نوبتمون شد. بلیطها رو خریدم و رفتیم سوار کشتی شدیم. تو اون همه جا عدل رفتیم ردیف آخر نشستیم. عین سگ میترسیدم ولی برای اینکه پیش شیدا کم نیارم خودم رو ریلکس نشون میدادم. با اینکه این پیشنهاد شیدا بود که سوار بشیم، ولی اون از من بیشتر ترسیده بود. یه لبخند تمسخر آمیز تحویلش دادم و گفتم: «تو که اینقدر میترسی چرا اینقدر اصرار داشتی سوار بشیم؟ هنوز دیر نشده ها میتونیم پیاده بشیم.»
خندید و گفت: «کشتی صبا بهونه بود که تورو یه جای تنگ گیر بیارم و چنگولت بزنم.»
خندیدم و گفتم: «مگه پیشی هستی؟»
لباش رو آویزون کرد، چشمهاش رو مظلوم کرد و با یه لحن لوس و بچگونه گفت: «اگه تو بخوای پیشی هم میشم!»
اینقدر علنی لاس زدن دیگه نوبر بود. حس میکردم میخواد امتحانم کنه و تموم چیزایی که بینمون رد و بدل میشه رو به آیدا بگه. برای همین هیچوقت بیگدار به آب نمیزدم و تا یه جایی همراهیش میکردم. وقتی اون جمله رو گفت، ذهنم پیش چیزهای خوبی نرفت و کیرم یه تکونی خورد. ولی با گفتن جملهی: «آیدا رو ببین اون پایین. گوشی به دست منتظره از جیغ و داد ما دو تا فیلم بگیره.»
سعی کردم هم بحث رو عوض کنم، هم ذهنم رو از چیزی که شیدا گفت دور کنم.
چند لحظه بعد کشتی شروع به حرکت کرد و جیغهای شیدا هم بلافاصله شروع شد. صدای شیدا خیلی خاص بود و با اختلاف جزو نازترین صداهایی بود که تو عمرم شنیده بودم. با اینکه از شدت ترس خون تو رگام یخ زده بود و همه داشتن جیغ و داد میکشیدن، ولی من تو اون لحظه به این فکر میکردم که صدای شیدا موقع سکس چه شکلیه؟ با خودم میگفتم اگه کیر من بره تو کُسش و با این صدا ناله کنه، احتمالاً بدون هیچ تلمبه زدنی ارضا میشم. تو همین افکار شیطانی بودم، که چنگ زدنهای شیدا روی رون پام شروع شد. رون پام رو با دستش گرفته بود و با هر بار بالا رفتن کشتی صبا، فشار ناخنهاش رو پام بیشتر میشد. منم با یکی از دستام کمربند کشتی رو نگه داشتم و دست دیگهام رو روی پای شیدا گذاشتم، چنگ زدم و با صدا