شیدای شهوت قسمت سوم

مشاهده قسمت دوم

 

فصل سوم: نقاب سپید!


از بیمارستان که در اومدم، تو ماشین به آیدا زنگ زدم. با تأخیر جواب داد و طبق معمول خواب‌آلود بود: «سلام…»
-سلااام… پرنسسِ نازک نارنجی حالش چطوره؟
-امروز یکم بهترم.
-چیزی خوردی یا منتظری رضا بیاد برات پخت و پز کنه؟!
گفت: «مامان و بابا صبح اومدن برام کلی میوه و سوپ و هله هوله آوردن ولی دلم نمی‌خواد چیزی بخورم.»
صدام رو مثل خودش لوس کردم و گفتم: «ولی من دلم می‌خواد تو رو بخورم!»
خندید و گفت: «خب بیا بخور. البته اگه مالِ مردم از گلوت راحت پایین می‌ره!»
-مردم خر کیه، از اولشم مالِ خودم بودی. حالا این مردمی که گفتی کی میاد خونه؟
-زنگ زد گفت یه ساعت دیرتر میاد. آخر ماهه سرش حسابی شلوغه.
-پس اومدم.

گوشی رو قطع کردم و از خدا خواسته راهم رو کج کردم سمت خونه‌ی رضا و آیدا. قبل از ازدواج آیدا و رضا، قول و قرار گذاشتیم که دیگه با همدیگه شیطنت نکنیم. البته من قولی ندادم، آیدا خیلی سفت و سخت تصمیم گرفت که بعد متأهلی دست از کارامون بکشیم. البته دست کشیدن از یه روتین روزانه کار راحتی نبود. اگه دوران بچگی آیدا رو در نظر نگیریم که صرفاً من دستمالی‌اش می‌کردم، بعد از بلوغِ آیدا، دیگه رسماً شیطنت‌هامون شروع شد. از بوسه و دستمالی شروع شد، ولی روز به روز آپدیت‌تر می‌شد و به جایی رسید که دیگه به جای جق زدن، کُس همدیگه رو لیس می‌زدیم! اوایل بخاطر کارایی که می‌کردیم گاهاً عذاب وجدان می‌گرفتیم، ولی یه مدت بعد وقتی دیدیم جفت‌مون داریم لذت می‌بریم و خیلی بهتر و در دسترس‌تر از رابطه با جنس‌مخالف و غریبه‌هاست، با خودمون گفتیم چرا شل نکنیم و بدون احساس گناه حالش رو نبریم؟! با همین ذهنیت ادامه دادیم و روز به روز بیشتر از هم‌خوابی با هم لذت می‌بردیم. انگار نه انگار که خواهر بودیم… بعد از ازدواجِ آیدا، من چند باری سعی کردم تحریکش کنم، ولی باهام راه نمیومد و انگار همچنان سفت و سخت رو محدودیتی که برای خودش تراشیده بود، پا فشاری می‌کرد. اما لحن امروزش نشون می‌داد که حسابی دلش برای لز باهام تنگ شده. حق هم داشت! درسته رضا خیلی خوش سکس و کاربلد بود، ولی هیچکس به اندازه‌ی من با بدن آیدا آشنا نبود و نمی‌تونست اون رو به مرز جنون برسونه…!

تو مسیر رفتن به خونه‌ی آیدا دوباره یاد دیروز افتادم و ناخودآگاه اتفاقاتی که افتاد رو مرور می‌کردم. بعد از ظهر که از شرکت دراومدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان که آیدا رو مرخص کنیم، رضا تو راه یه کلمه‌ام باهام حرف نزد. همش تو لاک خودش بود.  مثل همیشه انگار داشت حساب و کتاب می‌کرد. هنوز بابت کاری که کرده بودیم عذاب وجدان داشت. می‌تونستم توی اون قیافه‌ی توهم رفته‌ش ببینم که اون رضای همیشگی نیست. اما نسبت به بار اولی که براش ساک زدم، نرم‌تر شده بود و داشت راه میومد. من برعکس رضا خیلی سرحال و سرخوش بودم. اُبهت مردونگیش موقع سکس انقدر برام تحریک کننده بود که برای اولین بار دلم خواست مثل یه برده‌ی غل و زنجیر شده وسط بازوهاش گیر بیفتم و بذارم هر کاری دلش می‌خواد باهام بکنه. مثل مردای دیگه نبود! هولِ سکس کردن نبود! عجیبه که انقدر ریلکس و مسلط بود و می‌دونست چطوری کاری بکنه که مثل موم توی مُشتش باشم. چطوری انقدر بدن زنا رو بلد بود؟ می‌دونست دقیقاً باید چیکار کنه. به کجا دست بزنه و چطوری آدم رو دیوونه کنه. اون سکس به هیچ وجه یه سکس عادی و معمولی نبود. چهار بار ارگاسم پشت سر هم، انقدر برام لذت‌بخش بود که مغزم پر از اندروفین بشه. اولیش وقتی بود که داشت کُس و کونم رو انگشت می‌کرد. انقدر ماهرانه این کار رو انجام می‌داد که چند دقیقه بعد شُل شدن تمام عضلات بدنم رو حس کردم. از انقباض‌های ریتمیک سوراخام و راه افتادن آب کُسم فهمید ارضا شدم ولی همچنان به انگشت کردنم ادامه داد. انقدر که اینبار با شدت بیشتری ارضا شدم و شروع کردم به التماس کردنش. حتی وقتی با اون حال حشری داشتم التماسش می‌کردم که من رو بُکنه بازم ریلکس بود. سومین و چهارمین بارم وقتی اتفاق افتاد که کیر کلفتش کل کُسم رو پر کرده بود و تند تند دیواره‌ی کُسم رو می‌شکافت و دوباره عقب می‌رفت. حس می‌کردم با همون یه بار رابطه، معتادش شدم. هنوز کلفتی کیرش رو لای پاهام حس می‌کردم. هر وقت بهش فکر می‌کردم دوباره کُسم داغ می‌شد.  این همه اعتماد به نفس و تسلط از کجا میومد؟ بعد از این همه سال تجربه، انقدر از سکس سر در میاوردم که بدونم پشت اون تقریباً نیم ساعتِ داغ و شهوت انگیز و اون همه لذتی که بردم، یه آدم هفت خط و خیلی کار بلد وجود داره. می‌دونم با اون قیافه و هیکل، طبیعی بود که خیلی از دخترا بهش پا بدن و بخوان باهاش رابطه داشته باشن ولی تا جایی که می‌دونستم آیدا اولین و آخرین دوست دخترش بود. تنها دختری که سه سال به پاش نشست و آخرشم به ازدواج ختم شد. که اونم مطمئن بودم تو نامزدی باهم سکس کامل نداشتن. پس یه جورایی یه جای کار میلنگید و این گرگ، از اون گرگ‌های بالان دیده و آب زیرکاه بود که کارش رو خوب بلده…
اون روز یه بُعدِ دیگه از شخصیتش رو دیدم. یه بُعد کاملاً متفاوت و من اسم اون بُعدِ کمتر شناخته شده از شخصیتش رو گذاشتم: “اربابِ سوراخ‌ها!”

تو همین افکار غرق بودم که رسیدم. با بطریِ آب هویجی که توی دستم بود، زنگ در رو زدم. آیدا در رو که باز کرد، بلافاصله برگشت و رو کاناپه ولو شد. کفش‌هام رو درآوردم و رفتم تو. بطری آب هویج رو گذاشتم رو اُپن و همینطور که شال و مانتوم رو درمیاوردم گفتم: «چرا هنوز لباس تنته؟»
گفت: «حال ندارم لباسام رو دربیارم.»
با لبخند گفتم: «کونِ گشاد مایه‌ی نشاط!»
رفتم رو کاناپه کنارش نشستم و دستش رو گرفتم. جای آنژیوکت روی ساعد دستش کبود شده بود. پوستش انقدر سفید بود که حتی جای یه ضربه‌ی کوچولو روش کبود می‌شد. با همون لحن لوسی که همیشه حرف می‌زد گفت: «ببین دستم چی شده؟»
آروم جای کبودیش رو بوس کردم و گفتم: «بوسش کردم! الان خوب میشه.»
خم شدم روش. می‌خواستم لباش رو ببوسم که سرش رو عقب کشید و گفت: «شاید مریضی‌م ویروسی باشه.»
گفتم: «من خودم یه نوع ویروسم!»
بعد لب‌هام رو محکم چسبوندم به لب‌هاش. صورتش هنوز رنگ پریده بود و پوست لبش خشک شده بود. از لباش جدا شدم و گفتم: «راستش رو بگو از دیروز که برگشتی تا حالا چند بار کُس دادی؟»
گفت: «هیچی! از وقتی رسیدم فقط خوابیدم. طفلک رضا عین پروانه دورم می‌چرخید. خیلی ناراحت و داغون بود. اصلاً بهم دست نزد که اذیت نشم. حالا هی بگو مردا همه‌شون بی‌شعورن!»
دستم رو بردم زیر تاپش و از روی سوتین سینه‌ش رو فشار دادم. گفتم: «خب همه‌ی مردا به استثنای رضا! خوبه؟»
گفت: «بلند شو بریم تو اتاق خواب. اینجوری ممکنه بیاد و ببینه.»
-مگه نگفتی دیر میاد؟ تا بیاد ما کارمون رو تموم کردیم.
با یه حرکت تاپ و سوتینش رو درآوردم و گفتم: «تو امروز نمی‌خواد هیچ کاری بکنی. فقط بخواب و لذت ببر.»
کاملاً لختش کردم. تیشرت خودم رو هم درآوردم و با سوتین دراز کشیدم روش. مچ هر دو تا دستش رو با یه دستم بالای سرش نگه داشتم و با یه دست آروم نوک سینه‌هاش رو مالیدم. این حرکت دیوونه‌ش می‌کرد. لبش رو آروم گاز گرفت و گفت: «آییی… شیدا…»
گفتم: «جووونم! می‌دونستی من عاشق این ممه‌های کوچولوتم؟»
-اووومممم…
لب‌هام رو دوباره گذاشتم رو لب‌هاش. لب‌هاش رو می‌خوردم و انگشت‌هام روی نوک سینه‌هاش حرکت می‌کرد. از شدت لذت پاهاش رو بهم فشار می‌داد. چشم‌هاش مستِ شهوت بود. بدون اینکه لب‌هام رو ازش جدا کنم، همونجوری اومدم پایین‌تر. گردنش رو مک زدم و رسیدم رو سینه‌هاش. نوک یه سینه‌ش رو لیس زدم. صدای ناله‌هاش بلند شد. دستاش رو ول کردم. با هر دو تا دستم سینه‌‌های گرد و سفیدش رو گرفته بودم و نوبتی نوکشون رو لیس می‌زدم و می‌خوردم. نفس نفس می‌زد و هی به بدنش پیچ و تاب می‌داد. دستش رو آروم آورد پایین سمت کُسش که دستش رو گرفتم و گفتم: «کُس‌ت مال منه! حق نداری بهش دست بزنی. فهمیدی؟»
با التماس گفت: «آاه… شیدا… دارم دیوونه می‌شم…»
نوک انگشت‌هام رو کشیدم رو بدنش و تا زیر شکمش اومدم. چندتا بوسه‌ی ریز زیر شکمش زدم. نفساش تند و نامنظم شده بود. گفتم: «اگه دختر خوبی باشی بهت جایزه می‌دم.»
گفت: «من که همیشه دختر خوبی بودم! مخصوصا برای تو!»
گفتم:«آره! تقریباً همیشه. بجز وقتی که با فرید بودی.»
سرش رو بلند کرد و با اخم گفت: «تو که گفتی فراموشش کردی!»
سرش رو با دست هُل دادم رو کاناپه و گفتم: «معلومه که فراموشش کردم.»
تو دلم گفتم: «نترس منم خیلی دختر خوبی نیستم!»
پاهاش رو از هم باز کردم و آروم انگشتم رو روش سُر دادم. کُسش خیس و لزج شده بود. لباش رو گاز گرفت. سرم رو بردم لای پاهاش و چند بار چوچولش رو لیس زدم. یه آه بلند کشید و با کلافگی گفت: «زودباش دیگه! بخورش!»
گفتم: «نُچ!»
دوباره خواست دستش رو بیاره که بازم گرفتمش. «گفتم که کُس‌ت مال منه جنده کوچولو! داری له‌له می‌زنی که بخورمش آره؟»
با التماس گفت: «آره شیداااا… بخورش»
دستاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینه‌هاش. گفتم: «تو فقط اجازه داری ممه‌هاتو بمالی.»
دو تا انگشتم رو کردم توی کُسش. همزمان که کُسش رو می‌خوردم، دستم رو عقب و جلو می‌کردم. لپاش سرخ شده بود و صدای ناله‌هاش خونه رو برداشته بود. محکم با دست سینه‌هاش رو فشار می‌داد. سرم رو بلند کردم و گفتم: «راستی کی بهتر می‌خوره؟ من یا رضا؟»
جواب نداد فقط گفت: «آااه… حالم بده…»
گفتم: «تا جوابم رو ندی ادامه نمی‌دم.»
با اخم گفت: «تو از کی تاحالا انقدر بدجنس شدی؟»
خندیدم و گفتم: «از ارباب سوراخ‌ها یاد گرفتم.»
گفت:«چی؟ اون دیگه کیه؟»
جوابش رو ندادم. آروم آروم انگشتم رو روی چوچولش کشیدم. دوباره چشماش رو بست و آه کشید. با هر دو تا دستش سرم رو گرفت و روی کُسش فشار داد. گفت: «بخور شیدا… بخور… دارم میام…»
همینطور که زبونم رو روش می‌کشیدم. دوباره انگشتام رو کردم تو کُسش و اینبار سرعت حرکت دستم رو بیشتر کردم. انقدر خیس بود که صدای شالاپ شلوپ می‌داد. جیغ کشید و پاهاش رو بهم فشار داد. نبض کُسش رو زیر دستم حس می‌کردم و این بهم حس قدرت می‌داد. منم مثل رضا یه جور قدرت طلبی تو وجودم داشتم ولی فقط واسه آیدا!

بیحال روی کاناپه ولو شده بود و نفس نفس می‌زد. انگشتای خیسم رو از لای پاهاش بیرون کشیدم و تپلی بالای کُسش رو بوس کردم. گفتم: «تو جنده کوچولوی خودمی.»
وقتی حالش یکم جا اومد گفت: «امروز چقدر حرف‌هات و کارات شبیه رضا بود!»
از حرفش جا خوردم. انگار این تحت تاثیر رضا بودن، کار دستم داد. خواستم حرف بزنم که دوباره گفت: «بخواب منم واسه‌ت بخورم.»
این رو که گفت فهمیدم جمله‌ی قبلی‌ش از سر شک و حدس و گمان نبوده و یه نفس راحت کشیدم.
گفتم: «نمی‌خواد! استراحت کن.»
بعد دوباره پرسیدم: «نگفتی! اگه قرار باشه بین من و رضا یکی رو انتخاب کنی…»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «چرا باید بین تو و رضا یکی رو انتخاب کنم؟ من هر دوتاتون رو دوست دارم.»
از جوابش خوش‌م اومد. واقعاً چرا باید بین من و رضا یکی‌مون رو انتخاب می‌کرد؟ پاشدم یه پتو مسافرتی براش آوردم و کشیدم روش. بدون اینکه چشم‌هاش رو باز کنه با بی‌حالی گفت: «می‌خوام پاشم لباس بپوشم.»
گفتم: «نمی‌خواد لباس بپوشی. بگیر همینجوری بخواب. رضا اومد بگو برات سورپرایز دارم. یهو پتو رو بزن کنار. تازه کلی قربون صدقه‌ت می‌ره.»
ریز خندید. همینطور که تیشرت و مانتوم رو تنم می‌کردم گفتم: «ببین چه خوب آماده‌ت کردم براش! باید قدر همچین خواهرزنی رو بدونه!»
گفت:«کجا می‌ری؟ بمون خب.»
گفتم:«نه دیگه! بمونم سورپرایزت خراب میشه. بعدشم مگه یادت نیست که بابا همیشه می‌گه ارزشِ کار خیر به اینه که پنهون بمونه.»
دوباره زیر لب خندید و گفت: «دیوونه!»
یه لیوان برداشتم و توش آب‌هویج ریختم. گذاشتم روی میز جلوش و گفتم: «آب هویج‌تم بخور. تا حالت خوب نشده پا نشی کار کنیا.»
با لبخند گفت:«باشه.»
دست کشیدم رو موهاش، صورتش رو بوس کردم و قبل از اینکه رضا برسه از خونه بیرون زدم.


نزدیک یک ماه از سکس‌م با رضا گذشته بود. نمی‌خواستم دیگه برم سرکارش و رفت و آمدم به اونجا تابلو بشه. خونه‌ی خودشون هم که نمی‌شد چون آیدا همیشه خونه بود. خونه‌ی ما هم که هیچ وقت خالی نبود. واقعاً دلم براش تنگ شده بود. بعد از تجربه کردن سکس باهاش جق زدن دیگه جواب نمی‌داد. فقط گاهی که فرصتش پیش میومد می‌رفتم پیش آیدا و هوسم رو با اون ارضا می‌کردم. تصمیم گرفتم یه موقعیت جدید خلق کنم و اون قطعاً پیشنهاد سفر بود. اواسط تابستون بود و اون موقع از سال بهترین زمان برای سفر به ییلاقات کلاردشت بود تا چند روزی از اون گرمای جهنمی خلاص بشیم و البته یه فرصتی پیدا کنم که با رضا تنها بشم. تو کلاردشت یه ویلا داشتیم و معمولاً حداقل سالی یه بار اونجا می‌رفتیم. چندتا شیفتم رو جا‌به‌جا کردم و چند روزم رو خالی کردم. با آیدا و رضا هم هماهنگ کردم. بابام از رانندگی تو ترافیک جاده چالوس متنفر و تنها چیزی که باعث می‌شد از رفتن منصرف بشه همین بود. به رانندگی‌ منم تو جاده اصلاً اطمینان نداشت. بنابراین وسایل‌مون رو یکم سبک کردیم و قرار شد همگی با ماشین رضا بریم. اینجوری بود که بابا راضی شد و نزدیک‌های ظهر راه افتادیم. غروب بود که رسیدیم به ویلامون تو کلاردشت. یه ویلای دو طبقه بالای کوه. مامان و بابا همیشه طبقه‌ی پایین می‌موندن و طبقه‌ی بالا خلوتگاه من و آیدا بود. مسافرت برای مامان و بابا فقط لذت بردن از هوای تمیز جنگل و  استراحت بود ولی ما دنبال یکم تفریح و هیجان بودیم. شب بعد از شام، من با رضا و آیدا رفتم طبقه‌ی بالا. رضا پروژکتورش رو آورده بود و قرار بود فیلم بذاره نگاه کنیم.
من و آیدا چهار-پنج تا بالش انداختیم رو زمین، بساط تخمه و تنقلات رو پهن کردیم. چراغا رو خاموش کردیم و رضا هنوز داشت تصویر رو وسط دیوار تنظیم می‌کرد. پشتش به ما بود. منم از فرصت استفاده کردم و همینطور که آیدا دراز کشیده بود، دستم رو از یقه‌ی لباسش بردم زیر سوتینش. می‌خواست دستم رو بیرون بکشه ولی مقاومت کردم.
همینطور که نوکِ کوچولوی ممه‌ی آیدا رو با سرانگشتام می‌مالیدم، از رضا پرسیدم: «حالا چه فیلمی قراره بذاری؟ عاشقانه‌ست؟»
بدون اینکه برگرده، یه خنده‌ی بدجنسانه زد و گفت: «خیلی عاشقانه‌ست!»
معلوم بود که رضا فیلم عاشقانه دانلود نمی‌‌کنه. عاشق این بودم که وقتی رضا هست آیدا رو دستمالی کنم. یه جورایی هیجانش رو دوست داشتم. نوک سینه‌ش رو با انگشتام آروم فشار دادم. یه صدای ناله مانند ازش در اومد. دستم رو گذاشتم رو دهنش و آروم گفتم:«هییس!»
بعد بلند گفتم: «آیدا! بخدا فیلم ترسناک بذاره پا می‌شم می‌رما.»
رضا فوراً گفت: «خب برو. مام ژانر رو عوض می‌کنیم یه چیزِ زن و شوهری نگاه می‌کنیم.»
فایل رو از گوشی‌ش انتخاب کرد و دیدم بله! فیلم احضاره. دستم رو از سوتین آیدا کشیدم بیرون و گفتم: «من رفتم. بشینین فیلم زن و شوهری‌تون رو نگاه کنین.»
آیدا بلند شد و نشست. دستم رو گرفت و گفت:«ادا در نیار دیگه! بشین یه ذره ببینیم خوش‌مون نیومد خاموش می‌کنیم اصلاً.»
رضا خیلی جدی گفت: «خاموش کردن نداریم! باید بشینین تا آخر نگاه کنین.»
اخمام تو هم بود. گفتم: «بابا! می‌ترسم! بخدا شب خوابم نمی‌بره.»
آیدا دستم رو ول نمی‌کرد. رضا دکمه‌ی پخش رو زد و خودشم اومد پیش آیدا نشست. صدای اسپیکر رو زیاد کرده بود که دلهره‌ش بیشتر بشه. بالشت رو با یه دستم بغل کرده بودم و یه دستم هم توی دست آیدا بود. چند دقیقه همینجوری زُل زده بودم به صفحه. با دیدن یه صحنه‌ی ترسناک با صدای بلند جیغ کشیدم و چشم‌هام رو بستم. آیدا با یه دست بازوی رضا رو گرفته بود و فشار می‌داد. با یه دستش هم دست من رو محکم گرفته بود و نمی‌ذاشت برم. رضا با خنده گفت: «شیدا! چشمات رو باز کن و نگاه کن.»
گوشه‌ی چشمام رو باز کردم و گفتم: «خییلیی مریضی!»
دوباره خندید و یه چیپس گذاشت تو دهن آیدا. گفت: «تو سفر که فیلم هندی نگاه نمی‌کنن. مزه‌ش به اینه که یکم هیجان زده بشی.»
گفتم: «من دلم نمی‌خواد هیجان زده بشم.»
همون لحظه دوباره با دیدن یه صحنه‌ی ترسناک جیغ کشیدم و سرم رو تو بالشتی که تو بغلم بود، فرو کردم. رضا داشت حسابی کیف می‌کرد. هر بار من و آیدا جیغ می‌زدیم اون از ته دل می‌خندید. یه جای فیلم همه‌ چیز توی سکوت مطلق بود و من زوم کرده بودم تو عمق جنگل و منتظر یه اتفاق ترسناک بودم که چشم‌هام رو ببندم؛ یهو یه چیزی مثل بمب کنار گوشم ترکید. یه متر پریدم هوا و با هر چی توان داشتم جیغ کشیدم. دیدم رضا و آیدا دارن می‌خندن. رضا با هماهنگی آیدا بسته‌‌‌ی چیپس رو جلوی گوشم ترکونده بود. از دست جفت‌شون کفری شدم. پاشدم با حرص چراغا رو روشن کردم و گفتم: «دیگه شورشو درآوردین. مسخره‌ها! اگه سکته می‌کردم چی؟»
هنوزم داشتن می‌خندیدن و این بیشتر حرصم می‌داد. سیمِ پروژکتور رو که با حرص کشیدم، رضا دست از خندیدن کشید و جدی گفت: «بی‌جنبه! نکن خراب میشه!»
برای اینکه بیشتر حرصش بدم با لگد زدم رو پروژکتورش. با حالت تهدید نیم خیز شد و منم از ترس فوراً برگشتم پیش آیدا و پشتش قایم شدم.
نیم ساعتی با همین خل و چل بازیا و تنقلات خوردن گذشت. تو همین حین یه چیزی به ذهنم رسید. از جام بلند شدم و رفتم کُنیاکی که علی سفارشی برام آورده بود و به زور ته چمدونم جاساز کرده بودم رو آوردم. سه تا استکان و پاکت سیگارمم گذاشتم وسط و گفتم: «بیاین یکم خوش بگذرونیم.»
رضا داشت با تعجب به کارام نگاه می‌کرد. با یکم مکث گفت: «واسه من نریز من نمی‌خورم.»
به تلافی فیلمی‌ که گذاشته بود، گفتم: «من نمی‌خورم نداریم! باید امشب بخوری! همینه که هست.»
آیدا با ذوق بازوی رضا رو گرفت و گفت: «یکم بخوریم دیگه!»
رضا می‌خواست حرف بزنه که گفتم: «فهمیدیم ورزشکاری! بچه مثبت! تو مسافرت که دمنوش بابونه نمی‌خورن. مزه‌ش به اینه که یکم مست بشی و شُل کنی.»
صداش رو صاف کرد ولی چیزی نگفت. استکان رو پر کردم و گذاشتم جلوش. یکی زدم به پیک آیدا و یکی به استکانی که جلوی رضا بود. گفتم: «سلامتی! سلامتیِ… سلامتیِ گاو و گوسفند و این چرت و پرتایی که عرق خورا میگن! من بلد نیستم سلامتی بدم… بخورین!»
هر دو تاشون خندیدن. آیدا گفت: «چشمِ مامان و بابا دور!»
یکم خورد و قیافه‌ش رو جمع کرد. بعد گفت: «اَه! عین زهر ماره!»
رضا هنوز مردد بود. با چشم به استکان اشاره کردم. با اکراه بلندش کرد و سر کشید. یه سیگار روشن کردم. یه پُک بهش زدم و گرفتمش جلوی لب آیدا. به رضا نگاه کرد که مثلاً ازش اجازه بگیره. منم با دست سرش رو چرخوندم سمت خودم و گفتم: «اجازه‌ی اونم دست منه!»
رضا یه پوزخند زد. خیلی جدی گفتم: «بالأخره بزرگتری گفتن! کوچیکتری گفتن!»
با سر تأیید کرد و گفت:«بله شیدا خانوم درسته!!!»
می‌دونستم الان تو دلش می‌گه موقع گاییدنت یه بزرگتر کوچیکتری نشونت می‌دم که اون سرش ناپیدا. آیدا یه پُک به سیگار زد و دودش رو داد سمت رضا. رضا با دست دود رو از جلوی صورتش کنار زد. خاکستر سیگار رو روی بشقاب تکوندم و اینبار گرفتمش سمت رضا. یه نگاه به دستم کرد و بعد دوباره نگاهش چرخید سمت صورتم. گفت: «اینم اجباریه؟»
گفتم: «صد در صد!»
سیگار رو ازم گرفت. تا بهش پُک زد شروع کرد به سرفه کردن. من و آیدا خنده‌مون گرفت. به آیدا گفتم: «انگار واقعاً بچه مثبته!»
آیدا با خنده گفت: «بهت که گفتم، ادا در نمیاره و مدلش مامان‌پسنده حسابی!»
و همه پوکیدیم از خنده.
تو هر فرصتی که گیرم میومد دور از چشم رضا، آیدا رو دستمالی می‌کردم. تا اینکه رضا پا شد و رفت دستشویی. تا پاش رو از در بیرون گذاشت، خوابیدم رو آیدا و همینطور که دستم تو شرتش بود و داشتم کُسش رو می‌مالیدم، ازش لب گرفتم. کُسش حسابی آب انداخته بود. تا یه ثانیه قبل از اینکه رضا دوباره پاش رو بذاره تو، داشتم لبای آیدا رو می‌خوردم.

اون شب کنار هم مست کردیم و گفتیم و خندیدیم. ساعت از یک شب گذشته بود که دیدم چشم‌های آیدا از شدت خماری و شهوت داره بسته میشه. از جام بلند شدم و گفتم: «من می‌رم که شما راحت بخوابین.»
آیدا گفت: «کجا می‌ری بخواب همینجا.»
از خدام بود پیش اون دو تا بخوابم. منتظر تأیید رضا بودم که گفت: «آره پاشو برو بذار ما راحت باشیم.»
از جام بلند شدم. براش دهن کجی کردم و گفتم: «قبل از اینکه سرو کله‌ی جنابعالی پیدا بشه اینجا جای من بود. بغلِ آیدا!»
چند بار ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: «می‌بینم که یکی دیگه جات رو گرفته!»
به چشم‌های خمار آیدا زل زدم و گفتم: «هیچ کی نمی‌تونه واسه آیدا جای من رو بگیره! تأکید می‌کنم! هیچکی!»
یکم تلوتلو خوردم و رفتم سمت در. رضا گفت: «نخوری زمین؟ می‌خوای تا پایین باهات بیام؟»
آیدا فوراً گفت: «آره پاشو باهاش برو خیلی مسته.»
گفتم:«من خوبم خودم می‌تونم برم.»
رضا دوباره با شیطنت گفت: «مواظب باش تو راه یه وقت شیطان تسخیرت نکنه.»
گفتم: «من خودِ خودِ شیطانم. شما باید مواظب باشین یه وقت من تسخیرتون نکنم!»
رضا به آیدا نگاه کرد و خیلی جدی گفت: «اینو واقعاً راست می‌گه.»
آیدا با خنده زد رو پای رضا و گفت:«پاشو تا پایینِ پله‌ها باهاش برو.»
رضا دوباره گفت: «آخه می‌ترسم تسخیرم کنه!»
در رو باز کردم و همینطور که بیرون می‌رفتم گفتم: «نیا! تسخیرت می‌کنما.»
آیدا این دفعه جدی گفت: «پاشو دیگه رضا یه‌وقت می‌خوره زمین!»
رضا به زور از جاش کنده شد و گفت: «شانس ما رو ببین تو رو خدا! بین یه فرشته‌ی کیوتِ مهربون و یه شیطانِ رجیمِ مست چه گیری کردیما.»
بعد بلند شد و با احتیاط پشت سرم اومد. تو اولین پاگرد، چرخیدم سمتش و محکم بغلش کردم. دستام رو حلقه کردم دور گردنش. تا جایی که می‌شد، روی پنجه‌هام خودم رو بالا کشیدم و لب‌هام رو به لب‌هاش رسوندم. هنوز بی حرکت بود. یه لب وحشیانه ازش گرفتم و آروم گفتم: «تسخیر شدی!»
دوباره راه افتادم و اونم در حالیکه از پشت کمرم رو گرفته بود همراهم میومد. جلوی در واحد، دوباره برگشتم سمتش و از روی شلوار، کیرش رو محکم گرفتم. دستم رو گرفت و با یه صدای زمزمه مانند گفت: «شیدا…»
آروم گفتم: «هیییس!»
یه دستم دور کمرش بود، دست دیگه‌م رو کردم تو شلوارش و زمزمه کردم: «اووووف رضا! من اینو می‌خوااامش…»
چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید. با اینکه شق شدن کیرش نشون می‌داد چقدر حشریه، به زور دستم رو از تو شلوارش بیرون کشید، هُلم داد و سفت به دیوار چسبوندم. با دستاش، دستام رو به دیوار میخکوب کرد. لب‌هاش رو سمت لب‌هام آورد، تا خواستم چفت لب‌هاش بشم، خودش رو عقب کشید. یه لبخند کج رو لبش نشست و سرش رو زیر گردنم فرو برد. لباش رو روی گردنم تکون‌تکون داد، بعد زبونش رو از زیر گردنم تا روی چونه‌ام کشید و آروم گفت: «تو که نمی‌خوای گردنت رو کبود کنم و جفت‌مون به گا بریم و دیگه نشه بکنمت؟»
لبم رو گزیدم و با تکون دادن سرم گفتم: «نه.»
خودش رو بهم فشار داد تا کلفتی کیرش رو روی تنم حس کنم. بعد لب‌هاش رو کنار گوشم آورد و گفت: «تو امشب ازش سهمی نداری و قراره خواهر کوچولوت ازش لذت ببره.»
دست‌هام رو رها کرد، دستش رو لای پاهام برد و کُسم رو توی مشتش گرفت. فشارش داد و گفت: «فقط وقتی که من بخوام‌ و من بگم سهم تو می‌شه، فهمیدی؟»
با تکون دادن سرم گفتم: «فهمیدم.»
تو چشم‌هام خیره شد و لب‌هام رو بوسید. لبخند زد و گفت: «اینم جایزه‌ت… شبت بخیر شیطان کوچولو!»
از لذت بوسه‌ی داغش، دوباره لب‌هام رو گزیدم و گفتم: «شب بخیر مرتیکه‌ی سادیست روانی!»
*****
تو بالکن یه پتو دور خودم پیچیده بودم و به مهِ‌‌ غلیظی که آروم‌آروم از کوه بالا میومد نگاه می‌کردم. ویلامون جزو آخرین ویلاهای روی کوه بود و کنارشم یه جنگلِ سرسبز و بی‌انتها. انقدر حشری بودم که خوابم پریده بود. داشتم تصور می‌کردم الان رضا تو چه پوزیشنی داره آیدا رو می‌کُنه. هر وقت چشم‌هام رو می‌بستم، تصور سکس آیدا و رضا میومد جلوی چشمم. انقدر اونجا نشستم که روی همون مبل راحتی خوابم برد.
وقتی چشم‌هام رو باز کردم، هنوز آفتاب نزده بود و گرگ و میش اول صبح بود. با دیدن منظره‌ی جادویی که روبه‌روم بود، خواب به کل از سرم پرید. مِه همه جا رو گرفته بود. پتو رو کنار زدم و دوویدم سمت حیاط. بعد از دیدن رضا تو خیاط پشمام ریخت و انگار جن دیدم. اون وقت صبح تو حیاط بود و داشت حرکات کششی انجام می‌داد. اونم مثل من عادت داشت صبح زود بیدار بشه. برعکس، آیدا عاشق رخت‌خوابش بود و حالا حالاها ازش کَنده نمی‌شد. هنوز من رو ندیده بود. وقتی دستاش رو کشید بالا و یکم به جلو خم شد، تیشرتش بالا رفت و چشمم خورد به دو تا چالِ روی کمرش. به معنای واقعی کلمه دلم براش رفت. اون روز یه فیتیش جدید تو خودم کشف کردم “فیتیش چال کمر” !
ولی فرصت نداشتم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسم علمی‌ش چیه! اما بعدها که تحقیق کردم، فهمیدم تو خانوما بهش میگن چال ونوس و تو آقایون بهش میگن چال آپولو! و یه چیز نادره! حتی نادرتر از چال گونه و بعضیا برای داشتنش می‌رن عمل زیبایی انجام می‌دن. جالبتر اینکه یه سری باورهای قدیمی می‌گه که افرادی که چال کمر دارن خیلی خوش‌شانسن!
عاشق اون هیکل ورزشکاریش بودم. یکم جلوتر رفتم و گفتم: «خدایا شکرت که یه نفر از من کُسخل‌تر وجود داره که این موقع صبح بیدار شده هیچ، تازه داره ورزشم می‌کنه. می‌خوای ناپرهیزی دیشب رو برای بدنت جبران کنی؟»
برگشت بهم نگاه کرد. گفت: «حیف نیست آدم تو صبح به این قشنگی بخوابه؟»
گفتم: «آره! واقعاً حیفه!»
شیر آب حیاط رو باز کردم و صورتم رو آب زدم. از خنکیش بدنم لرزید. برگشتم تو موهام رو دم اسبی بستم. یه کت جین از روی تیشرتم پوشیدم که سردم نشه. کتونی‌هام رو پام کردم و رفتم سمت در خروجی. یه جوری سرد از کنارش رد شدم، انگار نه انگار همین چند ساعت پیش داشتم قایمکی تو راه پله قورتش می‌دادم. منتظر بودم بپرسه کجا. تو دلم گفتم:«یک… دو… سه…»
همون لحظه صداش رو شنیدم: «کجا می‌ری؟»
خنده‌م گرفت ولی به روی خودم نیاوردم. برگشتم سمتش و گفتم: «می‌رم تو جنگل پیاده روی کنم.»
-تنهایی؟ خطرناکه!
-می‌تونی باهام بیای که تنها نباشم.
انتظار نداشتم انقدر زود راضی بشه. فوراً گفت: «آیدا ناراحت نشه؟»
در رو باز کردم و همینطور که بیرون می‌رفتم، گفتم: «قطعاً ناراحت می‌شه.»
داشت دنبالم میومد. می‌دونست آیدا بفهمه ناراحت میشه و همچنان دنبالم میومد. این خیلی حس لذت بخشی بود و باعث شد فکر کنم اونم دلش برای من تنگ شده. از دیشب تو کف‌ش بودم و کُسم حسابی خیس بود. جلوتر حرکت می‌کردم و اون پشت سرم حرکت می‌کرد. سرعتم رو کم کردم که بهم برسه. توفاصله‌ی یه قدمی‌م بود که یهو وایسادم و از پشت خورد بهم. گفت: «وقتی چراغ ترمز نداری یهو ترمز نزن.»
گفتم: «هر کی از پشت بزنه مقصره.»
کونم رو دادم عقب و قشنگ بهش مالیدم. بعد بدون اینکه به روی خودم بیارم دوباره حرکت کردم. اینکه می‌دونستم پشتمه و نگاهش به منه باعث می‌شد بیشتر کرمم بگیره. به بهونه‌ی بستن بند کفشم کاملاً خم شدم جلوش. باسنم رو قمبل کرده بودم سمتش. چند ثانیه بعد دوباره راه افتادم. قرمزیِ بوته‌های تمشک توی اون مه بهم چشمک می‌زد. با احتیاط دستم رو دراز کردم سمت بوته که یه دونه تمشک درشت رو بچیم. خار رفت توی دستم و فوراً عقب کشیدمش. رضا اومد جلو و گفت: «برو کنار ببینم بچه.»
تمشک رو کند و توی دستش نگه داشت: «اینو می‌خواستی؟»
سرم رو بردم جلو و دهنم رو باز کردم. دستش رو کشید عقب. استاد این بازیای روانی بود. دستش رو بالا گرفته بود و هر چی خودم رو کش می‌دادم بهش نمی‌رسیدم. با هر دو تا دستم دستش رو گرفتم ولی بازم زورم بهش نمی‌رسید. آخرشم خودش تمشک رو خورد. با مشت زدم تو سینه‌ش و گفتم: «بدجنس!» واکنشش فقط خنده بود. دیگه طاقت نداشتم. دستام رو حلقه کردم دور کمرش و گفتم: «مطمئنم دیشب آیدا رو گاییدی. پس الان نوبت منه.»
-از کجا مطمئنی؟
-از اون کیرِ کلفتِ شق شده‌ای که دیشب گفتی سهم من نیست و برای آیداس!
بعد زیر لب آروم گفتم: «تازه تمام شب داشتم زنتو برات آماده‌ می‌کردم.»
پرسید: «چی؟»
دیگه ادامه ندادم. دستم رو از پشت بردم زیر تیشرتش. از دو طرف چال کمرش رو لمس کردم و گفتم: «می‌دونستی این کمرت خوراکِ ناخن کشیدنه؟»
گفت: «ولی نمی‌تونی الان روش ناخن بکشی چون قراره دوباره از پشت کُس بدی.»
گفتم: «دوست نداری موقع سکس تو چشمام نگاه کنی نه؟ شاید چشم‌هام تو رو یاد کسی می‌ندازه!»
گفت: «دوست دارم چشم‌هات رو موقع ساک زدن ببینم.» شونه‌هام رو فشار داد و جلوش زانو زدم. یه گرمکن ورزشی پاش بود. شلوار و شرتش رو تا زانو کشیدم پایین. کیرش نیمه شق بود. لبم رو گاز گرفتم و گفتم: «اوووممم… چقدر دلم براش تنگ شده بود.»
با چشم‌هاش اطراف رو می‌پایید که یه وقت کسی نیاد.  هر چند اون ساعت تو جنگل پشه‌ام پر نمی‌زد. موهام رو تو دستش گرفت و کیرش رو تا جایی که می‌شد تو دهنم جا داد و شروع کردم به ساک زدن. هر چی بیشتر ساک می‌زدم خودم حشری‌تر می‌شدم و چشمام بیشتر خمار می‌شد. همینطور که کیرش تو دهنم بود. با دست چونه‌م رو داد بالا که بهش نگاه کنم. گفت: «آره! این چشم‌ها رو می‌خوام. این چشم‌هایی که پر از التماسه. صورتت از این نما خیلی قشنگه.»
با دستش یه ضربه‌ی آروم زد رو صورتم و گفت: «حالا وقتشه بهتر ساک بزنی.»
اینبار دو طرف سرم رو گرفت و خودش کیرش رو تو دهنم عقب و جلو کرد. انقدر عمیق تا ته حلقم می‌زد که چند بار عق زدم. کیرش رو از دهنم بیرون کشید. از جام بلندم کرد و همزمان بدنم رو چرخوند که پشتم بهش باشه. خودم دکمه و زیپ شلوار جینم رو باز کردم و کف دستام رو تکیه دادم به تنه‌ی خزه‌بسته‌ی یه درخت. دوباره باسنم رو قمبل کردم سمتش.
شلوار و شرتم رو پایین کشید. در حالی که کامل بهم چسبیده بود، دستش رو از جلو به کُسم رسوند، کیرش رو لای درز کونم جا داد و سرش رو به گوشام نزدیک کرد. کُسم رو تو مشتش گرفته بود و کیرش رو لای کونم عقب و جلو می‌کرد، همزمان کنار گوشم زمزمه می‌کرد: «تو از اون مدل زن‌هایی هستی که نیاز به بوسه نداری! تو به فوران آتشفشان تو دهنت نیاز داری! تو به نوازش نیاز نداری، تو به یه مرد خشن نیاز داری که با مردونگی کلفتش تموم سوراخ‌هات رو پر و سیراب نگه داره. تو به ارضا شدن نیاز نداری، تو دوست داری از شدت ارگاسم‌های پشت سر هم بلرزی. تو یه جنده‌‌ی شیدای شهوتی که هیچوقت از گاییده شدن توسط مردایی مثل من سیراب نمی‌شی…»
با این حرفاش موج دوم آب از لای کُسم سرازیر شد. حتی رضا هم متوجه خیس‌تر شدن کُسم شد و فشار دستش رو بیشتر کرد. با تماس دستش یه آه بلند کشیدم. لاله‌ی گوشم رو گاز گرفت و گفت: «چه دریاچه‌ای درست کردی این وسط!»
-آاه… می‌بینی؟ واسه تو خیس شده…
-آفرین! دختر باید اینجوری باشه. همیشه آماده‌ی گاییده شدن.
ازم کمی فاصله گرفت و کیرش رو از لای کونم بیرون کشید. اینبار از پشت دستش رو لای پاهام برد. با هر باری که انگشتاش رو روی سوراخ کُس و کونم می‌کشید، یه درجه شلُ‌تر می‌شدم. نفس‌هام به شماره افتاده بود. گفت: «می‌تونی سرو صدا نکنی یا دوباره شُرتت رو بکنم تو دهنت؟»
خنده‌م گرفت. گفتم: «سعی‌می‌کنم ولی قول نمی‌دم.»
دو تا انگشتش رو کرد تو کُسم. از لذت لبم رو گاز گرفتم. داشتم دیوونه می‌شدم. خیسی آب کُسم رو تا زانوهام حس می‌کردم. کاراش خیلی تحریک کننده بود و همچنان به حرفای سکسی‌ش ادامه می‌داد: «تو یه جنده‌ی تنگی! باید یکم گشادت کنم… دوست داری؟ دوست داری شوهر خواهرت گشادت کنه؟»
منم زیر لب آروم می‌گفتم: «هووم… آره… کیر شوهر خواهرم رو می‌خوام… بُکن… گشادم کن… زودباش.»
انقدر به انگشت کردنم و گفتن اون حرفای تحریک آمیز ادامه داد که ارضا شدم و با صدایی که از شهوت می‌لرزید، گفتم: «من کیر می‌خوام رضا… بکنش تو کُسم… می‌خواااامش.»
انگشتاش رو از تو کُسم درآورد و سر کیرش رو چند باری کشید روش. دوباره گفتم: «آخ…تو رو خدا بُکن رضا!»
با اعتماد بنفس گفت: «داری له‌له می‌زنی و می‌میری براش نه؟»
نمی‌دونست همین حرکتش رو قبلاً روی آیدا پیاده کردم. گفتم: «خوش‌ت میاد اذیت کنی؟»
گفت: «اینجوری بیشتر قدرشو می‌دونی.»
بیشتر خم شدم و دست راستم رو به سمت پشت بردم، کیرش رو گرفتم و خودم هدایش کردم تو سوراخ کُسم. همزمان یه آه بلند کشیدم. دو طرف کمرم رو گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن. گفتم: «نگو که تو دلت واسه کُسِ من تنگ نشده بود…»
جمله‌ای که گفت باعث شد یه داغی مضاعف تو کُسم حس کنم: «آره! منم دلم واسه کُسِ تنگ‌ت، تنگ شده بود.»
سعی می‌کردم آروم ناله کنم ولی واقعاً کار سختی بود. غرق لذت بودم که یه اسپنک محکم زد رو کونم. بلند گفتم: «آاخ!»
آروم گفت: «هیس! مگه قرار نبود صدات در نیاد؟»
گفتم: «نمی‌تونم آروم باشم. دلم می‌خواد وقتی تو داری منو می‌کُنی سروصدا کنم.»
دستش رو از پشت گذاشت رو دهنم و سرعت تلمبه زدنش رو بیشتر کرد. انگشتش رو با آب کُسم خیس کرد و آروم کرد توی کونم. انگشت کردن کونم تو اون پوزیشن فوق‌العاده بود. دلم می‌خواست جیغ بزنم ولی نمی‌تونستم. چند ثانیه بعد لذت ارضا شدنِ دوباره رو با تموم سلول‌های بدنم حس کردم. پاهام می‌لرزید و اگه انقدر محکم بهم نچسبیده بود حتماً زمین می‌خوردم.
یه جایی رفتم که ارتفاعش یکم بالاتر باشه، دوباره جلوش زانو زدم. تیشرت و سوتینم رو هم زمان بالا کشیدم و سینه‌های درشت و سفیدم افتاد بیرون. لبش رو گاز گرفت و با هر دو تا دستش نوک سینه‌هام رو مالید. کیرش روگذاشتم لای سینه‌هام و تف انداختم روش. سینه‌هام رو محکم از دو طرف فشار دادم و با لبخند گفتم: «این حرکتیه که نمی‌تونی با آیدا بزنی. پس نهایت استفاده‌ رو ازش ببر!»
کیرش رو لای سینه‌هام عقب و جلو کرد. تو چشم‌هاش می‌دیدم که چقدر داره لذت می‌بره. چند دقیقه بعد، با یه آه عمیق آبش رو ریخت روی سینه‌هام. از جام بلند شدم و محکم لب‌هاش رو بوسیدم. بعد از یه بوسه‌ی داغ و طولانی، با خزه و آب بارونی که لای سنگ‌ها جمع شده بود به زور خودم رو تمیز کردم و دوباره راه افتادیم سمت ویلا.
موقع برگشتن، رضا جلوتر می‌رفت من تقریباً داشتم پشت سرش می‌دوویدم. گفتم: «تو زیادی بلدی!»
سرعتش رو کم کرد. سرش رو چرخوند و بهم نگاه کرد: «چی گفتی؟»
-میگم تو زیادی زنا رو بلدی! مطمئنم یه چیزی تو گذشته‌ت هست که حتی به آیدا هم نگفتی.
اخم‌هاش رفت تو هم و گفت: «تو هم زیادی فضولی.»
با لبخند گفتم: «و باهوش! که درست دست گذاشتم روی نقطه ضعفت. مگه نه آقای بی‌نقص؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت: «هیچ کس بی‌نقص نیست.»
-آره! منم نمی‌خوام چراغ قوه بگیرم رو نیمه‌ی تاریکت. منم نیمه‌ی تاریک دارم. آیدام داره.
دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «آیدا؟ چیزی بیشتر از اون چیزی که می‌دونم؟»
دوباره لبخند زدم و گفتم: «چی میشه اگه مجبور نباشیم قایمکی سکس کنیم؟ اونوقت دیگه مجبور نیستم برای چشیدن مزه‌ی کیرت یه ماه صبر کنم.»
چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: «منظورت رو متوجه نمی‌شم.»
گفتم: «اگه آیدا خودش راضی بشه چی؟ اینجوری دیگه عذاب وجدان هم نمی‌گیری.»
خندید و با یه لحن مسخره گفت: «راضی بشه که چی؟ تو رو جلوی چشمش بُکنم؟ اونم بگه واااای ایول آقایی، چه خوب خواهرم رو می‌کُنی؟»
با خنده گفتم: «نه! راضی بشه که دوتا مون رو با هم بُکنی.»
یه پوزخند زد و گفت: «آره! فیل‌ها پرواز می‌کنن.»
گفتم: «می‌دونستی آیدا دوجنس‌گراست؟»
دوباره برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد. لبخندم پررنگ‌تر شد و گفتم: «می‌دونستی من آیدا رو بیشتر از تو ارضا کردم؟»
هنوز داشت شوکه نگاهم می‌کرد. بعد خندید و گفت: «ایستگاهمو گرفتی؟ یا دوربین مخفیه؟»
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. وقتی دید جدی‌م گفت: «یعنی روزی نیست که شما دو تا خواهر منو خایه‌فنگ نکنین. یعنی چی آخه؟ چرا آیدا همچین چیز مهمی رو بهم نگفته؟»
گفتم: «آیدا می‌ترسید بهت بگه. فکر می‌کرد ممکنه ناراحت بشی یا واکنش عجیب و غریبی نشون بدی. جدا از این، آیدا قبل از ازدواج‌ باهات، تصمیم گرفت که رابطه با همجنس رو کلاً کنار بذاره و کاملاً فراموشش کنه، که لطمه‌ای به رابطه‌تون وارد نشه!»
چند لحظه مکث کرد و تو فکر رفت. بعد گفت: «من الان گیج شدم. یعنی آیدا قبل از من پارتنرهای دختر داشته؟»
گفتم: «نه بابا. فقط با من رابطه داشته!»
گفت: «قطره‌چکونی حرف نزن عصبی‌م می‌کنی. با تو رابطه داشته یعنی چی؟ چه جور رابطه‌ای؟ دو تا خواهر با این اختلاف سنی چه رابطه‌ای می‌تونن با هم داشته باشن؟»
گفتم: «لز! لب گرفتن، دستمالی، انگشت کردن، خوردن…»
کوبید رو سرش گفت: «وای شما ها دیگه کی هستین…»
بعد ادامه داد: «چند وقته؟»
-از همون بچگی.
اخم‌هاش تو هم رفت، جوری که انگار روی یه زخم کهنه‌ش خراش انداختم، خیلی جدی گفت: «بچگی؟ بچگی یعنی چند سالگی؟»
کلافه گفتم: «حالا فهمیدی چرا آیدا این جریان رو بهت نگفته؟ می‌دونست همچین کولی بازی در میاری. از وقتی که آیدا ۱۰-۱۱ ساله بود شروع کردیم تا همین الان.»
پوزخند زد و گفت: «سوءاستفاده! اونم از خواهر کوچیکتر از خودت. واقعاً جالبه…»
فوراً گفتم: «شلوغش نکن! سوءاستفاده چه کُسشعریه؟ این یه لذتِ دو طرفه‌ست!»
با همون لحن ادامه داد: «ممکنه الان اینطور باشه. ولی وقتی بچه‌ بوده، اون موقعی که هنوز هیچی حالیش نبوده، تو به خاطر هوسبازی خودت بهش تجاوز کردی.»
بهش نزدیک شدم، بازوش رو گرفتم و سمت خودم کشیدمش. زل زدم تو چشم‌هاش و با همون لحن تأثیر گذارم حرفایی رو زدم که می‌تونست سنگ رو هم نرم کنه: «چرا فکر کردی تو از منی که خواهرشم دلسوز تری براش؟ قبل از اینکه سر و کله‌ی تو پیدا بشه من خودم آیدا رو بزرگ کردم و همیشه مراقبش بودم. بعدشم، شاید از دور اینطور به نظر برسه و فکر کنی قضیه صرفاً یه سوءاستفاده از سر هوس بوده، ولی اصلاً اینجوری نیست. رابطه‌ی من و آیدا همیشه عاشقانه بوده و هست. هیچ‌کس اندازه‌ی من، آیدا رو بلد نیست. من آناتومی نقاط حساسش رو حفظم. سرانگشتام نقشه‌ی بدن آیدا رو حفظن. می‌دونم چطوری بهش حس لذت بدم. می‌دونم چطوری توی سکس به مرز جنون برسونمش و اونم تنها دختریه که می‌تونه من رو به اوج لذت برسونه. من به هیچ دخترِ دیگه‌ای این حس رو ندارم. من و آیدا بهم اعتیاد داریم. از طرفی تو هم یه جذاب لعنتیِ کاربلدی که می‌تونی جفت‌مون رو باهم به اوج لذت برسونی. ترکیب من و تو و آیدا خیلی خیلی خفن میشه! می‌فهمی چی میگم؟ نگو که دلت تجربه کردن همچین لذتی رو نمی‌خواد! هر مردی آرزوشه که چنین لذتی رو تجربه کنه…»
چشم‌هاش رو تنگ کرده بود و به حرفام گوش می‌داد. یه جوری با احساس و آب و تاب این جمله‌ها رو بهش گفتم که عصبانیت‌ش تبدیل شد به حس سردرگمی.  گفت: «اوکی. اصلاً گیریم همینی باشه که تو می‌گی. چطوری می‌خوای آیدا رو راضی کنی؟ نمی‌ترسی که با اینکارت از چشم آیدا بیفتی و رابطه‌تون شکراب بشه؟ از طرف دیگه هم برینی تو رابطه‌ی ما؟ و حتی رابطه‌ی خودم و خودت هم خراب بشه؟»
با لبخند گفتم: «من اینکارو نمی‌کنم. تو قراره راضیش کنی. کافیه خیلی اتفاقی و یهویی، وقتی من و آیدا مشغولیم سر برسی و راز بزرگی که آیدا همیشه می‌ترسید بهش پی ببری، فاش بشه! اون وقت دیگه رگ خواب‌ش دستته. بقیه‌ش رو هم دیگه خودت بلدی!»
هنوز نگاهش به من بود و داشت چیزایی رو که گفتم توی ذهنش تجزیه و تحلیل می‌کرد. از چشم‌هاش می‌تونستم بخونم که رام شده و فکرای شیطانی من به اون هم سرایت کرده. یه چشمک بهش زدم و گفتم: «فیل‌ها پرواز می‌کنن. البته اگه تو بخوای و مثل همیشه هوشمندانه عمل کنی…!»

وقتی رسیدیم ویلا آیدا تازه بیدار شده بود. هنوز موهای فرفریش رو هوا پریشون بود. با اخم پرسید: «کجا بودین؟»
قبل از اینکه رضا حرفی بزنه، فوراً گفتم: «رفته بودیم تو جنگل پیاده روی. جات خالی! خییلییی حال داد! تازه رضا کلی برام تمشک و آلوچه جنگلی چید.»
اخم‌هاش بیشتر رفت تو هم و گفت: «چرا منو بیدار نکردین که باهاتون بیام؟»
یه قیافه‌ی حق به جانب گرفتم و گفتم: «ده بار صدات زدم می‌خواستی از بالش‌ت کَنده بشی.»
جوری که نبینه یه چشمک ریز به رضا زدم. رفت آویزون رضا شد و با همون لحن لوسِ همیشگی گفت: «منم تمشک و آلوچه جنگلی می‌خواااام.»
رضا که قشنگ معلوم بود از دست من کفریه، دستش رو کشید رو موهای پریشون آیدا و گفت: «باشه عزیزم. می‌ریم! بعد صبحونه!»
از اینکه آیدا رو انداخته بودم به جون رضا یه لبخند رضایت بخش زدم و رفتم تو آشپزخونه که به مامان کمک کنم.

دو روز تو کلاردشت موندیم و روز سوم راه افتادیم سمت عباس‌آباد. هوا بارونی بود. تو ماشین وسط نشسته بودم و مامان و آیدا کنار شیشه بودن. دلم می‌خواست هوای جنگل رو بدم تو ریه‌هام. گفتم :«سان روفو باز کن رضا!»
گفت: «خیس می‌شی دیوونه!»
گفتم: «این جاده خوراک دیوونه بازیه!»
بلند شدم و ایستادم. جنگل سبز و خیس با اون ریسه های رنگی اطراف کافه‌ها واقعاً جادویی بود. قطره‌های سرد بارون و مِه می‌خورد به صورتم. دستام رو از هم باز کردم. چشمام رو بستم داد زدم: «یوووووهووووو»
می‌دونستم با این حرکتم آیدا هم کرمش می‌گیره. همیشه منتظر می‌موند من یه کاری رو انجام بدم که ازم تقلید کنه. به زور من رو کنار زد و خودش رو کنارم جا داد. باد موهای خوشگل فرفریش رو زیر و رو می‌کرد. گفتم: «بارون خیلی خوش مزه‌ست!»
دهنش رو باز کرد و زبونش رو داد بیرون که طعم بارون رو بچشه. منم از فرصت استفاده کردم و زبونش رو بوسیدم. شوکه بهم نگاه کرد. گفتم:«حیف الان نمی‌تونم دست بکنم تو شرتت!»
چشم‌هامون رو بستیم و تو یه حرکت سریع و کوتاه لب‌های همدیگه رو بوسیدیم. با خودم گفتم: «کاش می‌تونستی الان این صحنه‌ی قشنگ رو ببینی رضا…»


چند روز بعد و بعد از اینکه رضا کاملاً نرم شد، با هماهنگی خودش قرار شد آیدا رو وارد بازی کثیف‌مون کنیم. جفت‌مون مرخصی گرفتیم و قرار شد رضا به آیدا نگه که مرخصی گرفته و مثل همیشه صبح زود از خونه بزنه بیرون. منم یکی دو ساعت بعد از رضا، رفتم پیش آیدا و مثل سری قبل به بهونه‌ی اینکه رضا برنمی‌گرده، رو کاناپه‌ی وسط پذیرایی رفتیم رو کار و دوتایی کاملاً لخت شدیم. قبل از شروع به رضا پیام داده بودم که یه ربع دیگه سر برسه. به ربع که رسید، آیدا رو کف خونه به پشت خوابوندم و پاهاش رو از هم باز کردم. سرم رو لای پاهاش بردم و کونم رو کاملاً به سمت در ورودی پذیرایی قمبل کردم. جوری که رضا بعد از ورود اولین چیزی که می‌بینه قمبل من باشه. با ولع شروع کردم به لیس زدن کُس آیدا، جوری که غرق لذت بشه و با صدای بلند ناله کنه. ناله‌های لطیف آیدا کل اتاق رو گرفته بود، که با صدای باز شدن در و ورود رضا به خونه، ناله‌هاش کاملاً قطع شد و جای خودش رو به یه سکوت سرد داد…

 

مشاهده قسمت چهارم

Related Articles

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *